17 ماهگی و مریضی بی سابقه

پارمین 17 ماهه من این چند روزه در شرایط خیلی بدی به سر میبره.  به چنان مریضی سختی دچار شده که توی این مدت 17 ماه بی سابقه بوده.

از شنبه پیش به طور ناگهانی اسهال و استفراغ شدیدی پیدا کرد و هیچ چیزی توی دلش بند نمیشد.پیش دکترش بردمش شیرش را عوض کرد و شیر مخصوص استفراغ براش نوشت و یه سری داروی دیگه برا استفراغش . بعد از استفاده این داروها یه کمی حالش بهتر شد اما اسهالش شدیدتر شد اینبار برای اسهالش بردمش پیش دکتر و یه سری داروی دیگه . اما ایندفعه هیچ تغییری نکرد و توی این حال و اوضاع  تب هم کرد و اشتهاش هم به کل برید حتی شیر هم به مقدار خیلی ناچیز میخوره این چند روزه  دوبار دیگه دکتر بردمش اما تا الان هم تب داره و بی حال افتاده.فقط گهگاه میگه "مامان ! آب بده!"چند تا قلوپ آب میخوره و دوباره میخوابه .شب ها از ترس تبش تا صبح نمیخوابم و دائم چکش میکنم .نمیدونم چرا اینقدر مقوامه  دیشب دوبار براش شیاف گذاشتم اما تغییری نکرد قطره استامینوفن و شربتش را هم بهش دادم اما تبش قطع نمیشه .

امشب دیگر از فرط استیصال یه قاشق مرباخوری شربت بروفن بهش دادم  تا بلکه این یکی افاقه کنه و جواب بده.

بچم خیلی لاغر شده چشماش گود رفته و اصلا رنگ و رو نداره .از شدت بیحالی حتی نمیتونه پلک ها ش را باز نگه داره!

اسهالش هم که اصلا خوب نشده .هر دفعه کلی آب بدنش دفع میشه اونقدر که با وجود پمپرزش ،لباسشم کثیف میشه!

 دکترا میگن این یه ویروسیه که باید دوره اش طی بشه تا خوب بشه .امروز دکتر میگفت تا 48 ساعت آینده خوب میشه.

 

امروز روز هفتم هستش که اینطور مریض شده بچم .

احساس میکنم که دارم با یک غولی دست و پنجه نرم میکنم اما پسش ور نمیآم

واقعا روحم خسته شده خیلی نگران پارمینم . حاضرم تمام زندگیم را بدم اما دخترم باز بخنده و بازی کنه دور خونه بچرخه و باهم قایم موشک بازی کنم

دوست دارم فردا صبح چشماش را توی چشمام باز کنه و مثل قبل با زبون شیرینش بهم بگه :"سلام مامان!"

این چند روزه صبح و شب را نمیفهمم هر بار که توی چشماش نگاه میکنم معصومانه با چشمای بی فروغش تو چشمام زل میزنه و لبخند مظلومانه ای بهم تحویل میده که دلم را میسوزونه.

تمام درد وبلات توی جون مامان من طاقت مریضی و این نگاه های معصوم تورو ندارم دختر گلمگریه

   دوست ندارم همش بی حال توی رختخوابت باشی زود خوب بشو باشه؟!گریهگریه

 دلم تنگ شده واسه لحظه هایی که کتاب قصه هات را بارها و بارها برات میخوندم  اما به چشمای نازت خواب نمی اومد و ازم میخواست یه بار دیگه برات بخونمشون!

 

 دعا کنین بهتر بشه  توی پست بعدی از شیرین زبونیا و پیشرفتاش مینویسم و عکس هم حتما میذارم.

بعدا نوشت : خدایا شکرت بالاخره بعد از چندروز همین الان تبش قطع شد

اینقدر خوشحالم که این وقت شب فقط یه جا میتونم خوشحالیم را بروز بدم اونم اینجاست!!

خدایا شکرت

اینم یه عکس داغ!

البته داغ داغ نیست  مال 3 هفته پیشه!! به دلیل مشکل فنی(نپرسید چه مشکلی که دلم از دست خودم خونه!!) فعلا عکسی در کار نیست!

این را داشته باشین تا بعد!!

 

 

/ 29 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
خانومی

بازهم سلام دلم برات تنگ شده قالب وبلاگت محشره....

میترا مامان مهرناز

قالب وبلاگت خیلییییییییییییییییییی خوشگل تر شده دوسش دارررررررررررررررررررررررررررررررررررم آپیم

سمانه

الهیییییییییییییییی بمیرم براااااش [ناراحت][گریه] وااااای اشکم در اومد دقیقا میدونم چه حالی داری انشاالله زود خووووب بشه و سر حال باشه عزیزم نگران نباش [گل][ماچ]

رویا مامان گلسا

الههی قربونش برم من خدا نکنه این خانوم ناناس ما مریض بشه منم براش دعا می کنم ایشالله زود خوب می شه زهرا جونم خدا بزرگه

مامان شنتیا

دختر نازی دارید . خدا حفظش کنه. هیچ چیزی بد تر از مریضی بچه ها آدم رو مستاصل نمی کنه.

سارا

عزیزم خیلی خوشحال شدم که نوشتی تبش قطع شده. انشاالله که هیچ وقت مریض نشه. برای همه ی مریضای دنیا مخصوصا بچه های معصوم دعا بکنیم. منم دخترم دو روز بیمارستان بستری بود. بدترین روزای عمرم بود. خدا پارمین ناز رو برات نگه داره. راستی دعای نور (توی مفاتیح هست، بسم الله النور...) خیلی برای قطع تب خوبه. اگه بازم تب کرد حتما بالای سرش چند بار بخون. عالیه.

مامان سها

خدا رو شکر که حال پارمین جون خوب شده.... واقعا سخته که آدم مریضی بچه اش رو ببینه.... عکس پارمین چقدر خوشگل شده.... [قلب][ماچ]

مامان سها

خدا رو شکر که حال پارمین جون خوب شده.... واقعا سخته که آدم مریضی بچه اش رو ببینه.... عکس پارمین چقدر خوشگل شده.... [قلب][ماچ]

مامان زینب

الان حتما خوبه خوب شدی خانوم طلای نمکی بیا پیش زینب ما با هم دوس بشین