22ماهگی

امروز رو اصلا یادم نبود اونققققققققدر این چندروزه گرفتار شدم که نگو

مریضی پارمین از یه طرف و ارشیا از یه طرف و یه مشکل بزرگ یا بهتره بگم یه درد ریشه دار که الان عود کرده توی زندگیم از یه طرف دیگه خیلی مشغولم کرده

الانم خونه خودم نیستم اومدم کافی نت سری به دنیای مجازی بزنم که یادم اومدم امروز دخترم 22 ماهه شده!!!

حدود یکماه پیش خواستم که پارمین را کم کم از شیر بگیرم تا شاید غذا خور بشه بنابراین شیر گاو را کم کم جایگزین شیر خشکش کردم اما یبوست شدید گرفت و چندتا دکترش بردم درد شدیدی که داشت باعث شد که عنان از دست بدم و هرروز و هرروز به هر دکتری سر بزنم تا شاید دارویی بده که زودتر اثر کنه

تا این که پیش یه دکتر متخصص گوارش اطفال بردمش که پس از معاینه مقعدش به من اطمینان داد که هیچ چیز خاصی نیست (میترسیدم نکنه غده ای یا چیز مشابهی داشته باشه که دهانه مقعدش ر ا سد کرده باشه !!!) 6 تا شیشه شربت لاکتولوز (!!!!!!!!) داد که هر سه ساعت یه قاشق مرباخوری بهش بدم(مصرف این دارو برا ی اطفال یک قاشق مرباخوری هر دوازده ساعته!!) و 6 تا بسته پودرگیاهی که الان اسمش خاطرم نیست که باید توی آب حل میکردم و بهش میدادم .

شیاف گلسیرین هم که چند تایی داد واسش !

پودری که گفتم واسه تخلیه روده هاست موقعی که شخص نیاز به کلونوسکوپی داشته باشه و کمتر به عنوان ملین استفاده میشه!

چشمتون روز بد نبینه این دارو ها را با اطمینان شروع کردیم و  با توجه به حجم زیاد دارو نصف شب روده هاش چنان صدایی داد و با عرض معذرت شکمش کار افتاد

از اونطرف هم استفراغ شدید! دیگه هیچ چیز توی دلش بند نمیشد همینطوریا باید پوشکش را عوض میکردم یا لباسش را! دیگه پوشک هم جوابگوی اجابت مزاجش نبود و بی حال افتاده بود!

رسوندمش پیش دکتر خودش براش سرم تجویز کرد و گفت که بدنش دهیدره شده!

لب های خشکش و صورت زردش و چشمان بی فروغش داد میزد که بدنش کم آب شده !

توی پست قبل گفتم که با چه مکافاتی بستری شد

توی بیمارستان هم دایم به پرستارها میگفت:" آنوم پلستار اینو ازدست من درآر!"

و دست کوچولوش را بالا میگرفت و آنژیوکت را نشونشون میداد!!

با خانوم دکتر دوست شده بود بهش میگفت :"آنوم دکتل بلیم اونمون (خانوم دکتر بریم خونمون)"

تا که یکی از خدمه ها مییومد توی اتاق صداش میکرد که "آقا بیا این را عوض کن من پی پی کردم" منظورش روتختیش بود!

خلاصه که باهمه بی حالی و مریضیش دست از شیرین زبونیش برنمیداشت!

الان شکر خدا بهتر شده و به مدد داروی زینک پلاس یه قدری غذا میخوره.شیرخشک LF بهش میدم خیلی هم  لاغر شده !

دوست داشتم عکس بذارم اما الان حوصله اش نیست . ایشالا برگردم خونه خودم  میام و کلی عکس میذارم

از ارشیا هم بگم که هنوز توی کماست و محتاج دعای شما مهربونها!

ممنون از دوستای گلم که با اس ام اس و کامنت محبت خودشون را  ثابت کردند

دوستتون دارم و روی ماه همگیتون را میبوسم

 

/ 19 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مريم مامان آريا

خيلي خيلي خيلي خيلي و بي نهايت و از اعماق قلبم ناراحت شدم به خاطر همه زجرهايي كه پارمين عزيز كشيده از اون موقعش كه مشكل اجابت مزاج داشته تا الان كه بستريه و خدا مي دونه اين بچه چقدر سختشه الهي خدايا به حق علي همه بچه ها رو شفا بده و خيلي خيلي ناراحت شدم به خاطر ارشيا پسر دختر دايي عزيزتون و مي خوام امروز حتما برم براش صلوات بفرستم خدايا به حق علي اصغر ارشيا رو شفا بده تو رو خدا بيا ما رو از حال جفتشون با خبر كن

هدی مامان هدیل

ببین کلاسای استاد خدادادی داره شروع میشه ... تونستی پی گیری کن و ثبت نام کن ... حتما حتما خیلی مفیده من الان زنگ زدم ولی گفتن الان ساعت کاری تموم شده و فردا بزنگم لینکش توی خود سایت هست

فهیمه

الهی من بمیرم واسه پارمین گلم ....... این مدت نرسیدم بیام یه سری به وبلاگت بزنم . باور کن هنوز خشکم زده . آخه اون دکتر احمق چی فکر کرده که این همه داروی ملین رو با هم داده به این فرشته کوچولو... عزیزم مطمئن باش پارمین جونم زود زود خوب میشه و برمیگرده خونه .... منتظرم زودتر تو پست جدید از شیطنتهات بنویسی از قول من ببوسش

صبا

الهی بمیرم باور کن الان بغض کردم و چشام خیس شده خدا خودش حفظشون کنه و کمکمون کنه [قلب]

زهرا

واای خدای من پارمین عزیزم کی مریض شده من نمیدونستم اینقدر حالش بده الان وبلاگتو باز کردم وای خیلی ناراحت شدم دیدم یه چند وقتی خبری ازت نیست تازه امروز صبح میخاستم زنگ بزنم اما اینقدر کار داشتم که نگو شب بهت زنگ میزنم عزیزم

مريم مامان آريا

من خيلي نگران ارشيا هستم تو رو خدا بيا يه خبري بده پارمين بهتر شد ؟ بيا يه خبري بده

بوبی

22 ماهگی پارمین گلی مبارک باشه توی سایت خوندم نوشتی خوب شده، واقعا خدا رو شکر عجب دکتر ... بوده ان شاء الله که دیگه هیچ وقت کار خودت و پارمین به دکتر و بیمارستان نکشه[ماچ]

زینب

یلدا...شب گرم مهربانان جاودان.[گل]

مامان امیرحسین

الهی که زودتر خوب بشه ... آخی با خوندن مطالب اشک تو چشمام جمع شد ... عزیزم

lمسیحا

تنت به ناز طبیبان نیازمند مبااااااااااااااااااااااد