کد عروسک مرلین Lilypie Premature Baby tickers من و دخترم -

.

        

با هم دیگه رفتیم پارک واسه قدم زدن
میگم پارمین دستت را بده به من نخوری زمین
با اعتراض میگه :"نه !! خودم بلدم!"
بعد از مدتی بدو بدو کردن بهش میگم :"پارمین دست من را بگیر گم نشم!"
میگه!:"آهان دشتت را بده به من که گم نشیآ!!"
و دستم را محکم میگیره!
هر دفعه ای محض شوخی دستم را رها میکنه و جلو میره بعد  میگه :"مامان بگو دستم را بگیر که گم نشم!!"

 کنار دیوار ایستاده و کمرش را به دیوار تکیه داده یه پاش را برده بالا و به زحمت داره جورابش را میپوشه
مامانم بهش میگه :"پارمین بیا که جورابت را بپوشونم"
با اعتراض میگه:"نه !خودم بلدم!"
و باز با جورابش کلنجار میره و برعکس جوری که کف جوراب  روی پاشه جوراب را میپوشه
میفهمه که اشتباه کرده اما نمیدونه باید چه کار کنه
اعصابش خرد میشه و نق نق میکنه
من که تمام مدت نگاهش میکردم بهش میگم میخوای کمکت کنم؟
میگه :"آهان! کمکم کن!"

 

  میخوام پروژه پوشک گیرون را شروع کنم
بازش میذارم تا هروقت جیش داشت ببرمش دستشویی!
میبینم یه پوشک دستشه و میدوه طرفم :"مامانی منو پوشک کن جیشم داره میاد!!"

چند روز پیش موقع رایت سی دی گیر داده بود به کامپیوتر و میخواست که دکمه سی دی درایو را بزنه. محکم بهش گفتم :"پارمین دست نزن!!!"

با سرعت دوید رفت توی اتاق و سرش را گذاشت روی تخت  و قهر کرد مثلا!!

رفتم منت کشی و آشتی کنون و اینا!

الان روزی صد دفعه میگه :"دیدی دیروزی  منو دعوا کردی؟؟هان؟هان؟"

و من شرمنده میشم از اینکارم!(دختره نازک نارنجی!!!)

 میخوام بخوابم اما گویا دختری اصلا میلی به خوابیدن نداره !
بهش میگم :"من دارم میخوابم سرو صدا نکنیآ!
لبخند شیطنت آمیزی میزنه و دو خونه میدوه و با صدای نون خشکی داد میزنه:"سرو صدآآآآآآآآآ  ،سروصدآآآآآآآآآآآ"
میگم شلوغ نکن بچه خوابم میاد.
با همون فریاد قبلی ادامه میده:"شلوغغغغغغغغغغغغ،شلوغغغغغغغغغغغغغغ"

 

 

 دخملی در حال دیدن سی دی های با نی نی چنان محو تماشاست که اصلا متوجه من نشد!!

[ ۱۳٩٠/۱۱/۳٠ ] [ ٦:٠٠ ‎ب.ظ ] [ پارمین مامان ] [ نظرات () ]

یکماهه دیگه فقط تا دوسالگی پارمین کوچولوی من باقی مونده

اما اصلا حس خوبی ندارم

برا تولدش هیچ اقدامی نکردم دلم خیلی گرفته

ارشیای نازم هنوزتوی کماست خونواده داییم همه از غصه اون داغون شدند!

از اونطرف انار کوچولوی نازنین دختر نازلی عزیزم فکرم را مشغول کرده

یه لحظه نمیتونم بی خیالش بشم دائم دلم گریه داره

امروز عصر خونه همسایه امون دعا بود.روضه علی اصغر را خوندند گریه امانم نمیداد!یه کم دلم سبک شده انگار دنبال یه بهونه بود که بی محابا تمام ابرهایی که این مدت آفتاب را از دلم گرفته بودند ببارند و یه کم سبکتر بشم .

خدایا به حق علی اصغر (ع) حاجت دل نازلی عزیزم و سمیه نازنینم را بده و هیچ مادری را اینطور آزمایش نکن...

 

از پارمین و شیرین کاریهاش هرچی بگم کم گفتم .به خوبی صحبت میکنه و جمله بندی میکنه. هر جمله ای را بشنوه تکرار میکنه

چندتا شعر را از حفظه و با عشوه و ناز میخونه لبخند

شکم عروسکش یه کوچولو پاره شده دارم میدوزمش دنباله نخ را با دندونم میگیرم

میگه وایییییییی مامان خرگوش منو گاز نگیر!!قهقهه

شب موقع خواب منو میبوسه و میگه : " دوشیت دالم!شب  ببه!" (دوستت دارم شب به خیر!کلا حرف خ را نمیتونه ادا کنه و بعضی وقتا  هـ‌ و بعضی وقتا  ب تلفظ میکنه!)

خیلی خوب با عروسک هاش بازی میکنه و باهاشون حرف میزنه و قربون صدقه اشون میره چنان که بعضی وقتا حسودیم میشه بهشون!زبان

هر رفتاری که من باهاش دارم اون هم با عروسک هاش داره! و خیلی محترمانه باهاشون برخورد میکنه!

هنوز وضع غذا خوردنش افتضاحه و به همین صورت اجابت مزاجش هم مشکل داره! یا به عبارت بهتر هم درونداد و هم بروندادش مشکل سازه!!

توی هله هوله ها فقط عاشق پککه!(همون پفک خودمون!) 

 هرکس میخواد بره بیرون میگه چی واست بخرم میگه :"پکک"

البته از یه بسته پفک فقط دوتادونه اش را میذارم داخل پاکت و بقیه اش را قایم میکنم پاکتش را میدم دستش میخوره و میگه همشو خوردم!!! اگه پاکت را کامل هم بدم دستش تا دونه آخر میخواد بخوره! اما من هیچ وقت بهش این اجازه را نمیدم!

اول عکسهای پارسال این موقع: 

 

 

 

گل ناز من توی بیمارستان:

وقتی دوربین را میبینه میگه :"بلم کن حوشیله ندالم"

(ولم کن حوصله ندارم)!!!!!!

ناراحتناراحتناراحتناراحتناراحتناراحت

ناراحتالان انار نازنینم در چه حاله؟؟؟؟ناراحت

«««به درخواست یکی ازدوستانم عکس را حذف کردم»»»

 

این هم ماه شب های تار من :

رفتیم امامزاده اولین بارش بودکه حرم را درک میکرد کلی خوشش اومده بود همش میگفت :"خدایا ارشیا هوب بشه!"

موقعی که میخواستیم برگردیم کلی گریه کرد دوست نداشت بیاد بیرون!

تا حالا ندیده بودم واسه اومدن از یه جایی اینقدر گریه کنه!

این عکس جزو شکار لحظه هاست.وگرنه عکس گرفتن ازش واقعا سخت شده!

 

و هنوز می می  خوردنش ادامه داره!!

 

 

این هم یه عکس کاملا پاییزی

عشق پکک!

الان که دارم آپ میکنم بغلم نشسته

این عکس را میبینه میگه:"پکک میخوری؟نوش جونت!!"

 

---------------------------------------------------------------------------------------------

بعدا نوشت:

اینم یه عکس یادگاری زوری:

بابا مگه زوره نمیخوام عکس بگیرم!!

[ ۱۳٩٠/۱٠/۱۸ ] [ ۸:٠۳ ‎ب.ظ ] [ پارمین مامان ] [ نظرات () ]

امروز رو اصلا یادم نبود اونققققققققدر این چندروزه گرفتار شدم که نگو

مریضی پارمین از یه طرف و ارشیا از یه طرف و یه مشکل بزرگ یا بهتره بگم یه درد ریشه دار که الان عود کرده توی زندگیم از یه طرف دیگه خیلی مشغولم کرده

الانم خونه خودم نیستم اومدم کافی نت سری به دنیای مجازی بزنم که یادم اومدم امروز دخترم 22 ماهه شده!!!

حدود یکماه پیش خواستم که پارمین را کم کم از شیر بگیرم تا شاید غذا خور بشه بنابراین شیر گاو را کم کم جایگزین شیر خشکش کردم اما یبوست شدید گرفت و چندتا دکترش بردم درد شدیدی که داشت باعث شد که عنان از دست بدم و هرروز و هرروز به هر دکتری سر بزنم تا شاید دارویی بده که زودتر اثر کنه

تا این که پیش یه دکتر متخصص گوارش اطفال بردمش که پس از معاینه مقعدش به من اطمینان داد که هیچ چیز خاصی نیست (میترسیدم نکنه غده ای یا چیز مشابهی داشته باشه که دهانه مقعدش ر ا سد کرده باشه !!!) 6 تا شیشه شربت لاکتولوز (!!!!!!!!) داد که هر سه ساعت یه قاشق مرباخوری بهش بدم(مصرف این دارو برا ی اطفال یک قاشق مرباخوری هر دوازده ساعته!!) و 6 تا بسته پودرگیاهی که الان اسمش خاطرم نیست که باید توی آب حل میکردم و بهش میدادم .

شیاف گلسیرین هم که چند تایی داد واسش !

پودری که گفتم واسه تخلیه روده هاست موقعی که شخص نیاز به کلونوسکوپی داشته باشه و کمتر به عنوان ملین استفاده میشه!

چشمتون روز بد نبینه این دارو ها را با اطمینان شروع کردیم و  با توجه به حجم زیاد دارو نصف شب روده هاش چنان صدایی داد و با عرض معذرت شکمش کار افتاد

از اونطرف هم استفراغ شدید! دیگه هیچ چیز توی دلش بند نمیشد همینطوریا باید پوشکش را عوض میکردم یا لباسش را! دیگه پوشک هم جوابگوی اجابت مزاجش نبود و بی حال افتاده بود!

رسوندمش پیش دکتر خودش براش سرم تجویز کرد و گفت که بدنش دهیدره شده!

لب های خشکش و صورت زردش و چشمان بی فروغش داد میزد که بدنش کم آب شده !

توی پست قبل گفتم که با چه مکافاتی بستری شد

توی بیمارستان هم دایم به پرستارها میگفت:" آنوم پلستار اینو ازدست من درآر!"

و دست کوچولوش را بالا میگرفت و آنژیوکت را نشونشون میداد!!

با خانوم دکتر دوست شده بود بهش میگفت :"آنوم دکتل بلیم اونمون (خانوم دکتر بریم خونمون)"

تا که یکی از خدمه ها مییومد توی اتاق صداش میکرد که "آقا بیا این را عوض کن من پی پی کردم" منظورش روتختیش بود!

خلاصه که باهمه بی حالی و مریضیش دست از شیرین زبونیش برنمیداشت!

الان شکر خدا بهتر شده و به مدد داروی زینک پلاس یه قدری غذا میخوره.شیرخشک LF بهش میدم خیلی هم  لاغر شده !

دوست داشتم عکس بذارم اما الان حوصله اش نیست . ایشالا برگردم خونه خودم  میام و کلی عکس میذارم

از ارشیا هم بگم که هنوز توی کماست و محتاج دعای شما مهربونها!

ممنون از دوستای گلم که با اس ام اس و کامنت محبت خودشون را  ثابت کردند

دوستتون دارم و روی ماه همگیتون را میبوسم

 

[ ۱۳٩٠/٩/۱٧ ] [ ٦:٢٢ ‎ب.ظ ] [ پارمین مامان ] [ نظرات () ]

 

نازنینی مثل برگ گل

عزیزی نفسی برام ، نمیدونم کی و کجا  خدای مهربون صدای خواهش من را شنید و تو دردانه آسمانی را به من هدیه کرد .

اولین بار که تپش قلب کوچولوت را شنیدم،  تمام غم های توی قلبم جاشون را به شادی دادند واز اون روز  دیگه هیچ غمی توی دلم نمیشینه. غم و غصه ها مثل همیشه میان و وقتی میبینند جایی ندارند راهشون را میکشن و میرن!

آخه من یه دختر دارم که تموم قلب مامانش را تسخیر کرده!

دختری که با اداهاش ، با رفتارهاش، با مهربونیاش  به مامانش میگه  مامان من هدیه خداوندم برای دل دردمند تو! پس تا وقتی خدای به این مهربونی را داری که واسه غمهای گذشته و آینده ات مرهمی اینچنینی بهت هدیه میده، دیگه چی میخوای؟!

همیشه آرزوی داشتن یه دختر داشتم  و خداوند این آرزوی من را برآورده کرد و تو نوگل نازنین را بهم هدیه داد

امیدوارم بتونم مادر خوبی برات باشم وعاشقانه برات مادری کنم!

 

 

 

بعدا نوشت:از تمام دوستان خوبم که توی پست قبلی من را مورد لطفشون قرار دادن و راهنماییم کردن ممنونم!

 

 

 

  

[ ۱۳٩٠/٧/۱٠ ] [ ٢:٥۱ ‎ب.ظ ] [ پارمین مامان ] [ نظرات () ]

آخه مامانی من
عروسک من
عسلی مامان
چی بهت بگم
چرا غذا نمیخوری؟
نزدیک 20 ماهت شده
دیروز دکترت تاکید داشت که دیگه اصلا بهت شیر خشک ندم و شیر پاستوریزه را هم با لیوان بهت بدم
اما جناب دکتر نمیدونن که من از موقع غذاخور شدنت تا الان 13 ماهه که دارم  روت کار میکنم اما موفق نشدم که مثل بچه آدم  بهت غذا بدم بخوری
اگه ماست باشه با کمال اشتها یه تغارشم باشه میخوری و پا میشی
کوچیکتر که بودی یه غذایی را با ماست قاطی میکردم و تو هم به خیال اینکه ماسته میخوردی اما الان
خیلی بلا شدی و وقتی میبینی چیزی توشه میگی بریز جاش ماست بده!!!یا اگه زیاد اصرار کنم قهر میکنی و گریه کنان میدوی میری روی مبلا وارونه میخوابی  و گریه میکنی!
نمیدونم از دستت چه کار کنم
بعضی وقتا گشنه نگهت میدارم و بهت شیر نمیدم تا غذا بخوری اما اینقدر گریه و بیتابی میکنی که من تسلیم میشم و باز شیشه ات را بهت میدم
نمیدونم واقعا مستاصل شدم
به دلم مونده یه هریره بادومی ،فرنی ، بستنی ، شکلات یا بیسکوییت را مثل بچه های همسن و سالت بخوری
اما زهی خیال باطل !!
نمیدونم تا کی میخوای به اینکارات ادامه بدی؟؟!!

 

 

یه نیگاه به این لباش بکنین این حکایت تصویری امروز ظهرمونه!کلافه

البته ما که همیشه از این حکایت ها داریم!

[ ۱۳٩٠/٦/٢٦ ] [ ٤:٢٥ ‎ب.ظ ] [ پارمین مامان ] [ نظرات () ]

 

شکر خدا پارمین کوچولو بعد از یک هفته مریضی،از روز شنبه رو به بهبودی رفت و شیطنت هاش را از سر گرفت.ناگفته نماند که توی مدت مریضیش خیلی لاغر شد.افسوس

حالا بریم سرشیطنت های خانوم طلای من:

توی حرف زدنش که هر روز بهتر از دیروزه و از بلبل زبونیاش هرچی بگم کم گفتم

مثل طوطی هرچیزی را بشنوه تکرار میکنه و جمله بندیش هم حرف نداره

توی جملات دستوری بیشتر از هر چیزی پیشرفت داشته که جملاتی مثل"مامان بیا/مامان بده/مامان بشین/مامان پاشو/مامان نانای/مامان آشین(روشن کن)/مامان میمی " از پرکاربردترین اونهاست.

 

این جملاتی که گفتم دوجمله ای بودن که جدیدا سه جمله ایش هم استفاده میشه "مامان آب بده"

 

یه سری از کلمات را به خوبی ادا میکنه اما بعضی را به طرز خنده داری اشتباه میگه

هپیا  ----------  هواپیما

بلیا  ----------  بغل (بغلم کن)

آله  ............  خاله

 و بعضی از جملات انگلیسی هستن

I love you   ------------  آلابیلو ابله

بعضی کلمات را جدیدا به طرز نمکینی خوشمزه میگه

مامان جون ------------ مامان (منظورشون منم!)

باباجون  ---------- بابا (منظورشون پدر گرام هستن! که البته گاهی میگن بابابشی که همون بابا فرشید خودمون میشه!)

 

ازش میپرسم تاکسی چه رنگیه ؟ میگه " جده (زرده)!

 

من : حسنی ما  ............... پارمین : یه بیه داشت

               من :بره شو خیلی دوس ........  پارمین : میداشت

               من : گربه من ............. پارمین : ناس ناشیه!

               من : همش به فکر ...........پارمین : باشیه!.

بعضی کلمات را هم هرچی خودش دوست داشته باشه میگه !

عکس شتر را نشونش میدم و میگم این چیه ؟شتر!  تو بگو!

 میگه موتور

میگم نه بگو شــــــــُــــــــتُر

میگه مــــــــــــــــــــُــــــــــو تورنیشخند

 

خلاصه اینکه از صبح تا شب کارم شده بازی با این شیرین عسل!

یه کار خیلی قشنگی که یاد گرفته اینه که از دور میگه یک دو شه و میپره بغلم بوسم میکنه و میگه :"مامان منه!" آخخخخخخخ اگه بدونی چه حس خوبیه!بغل

و یه کار جدید و خطرناکش که واقعا نمیدونم باید چه طور از سرش بندازم اینه که وقتی نزدیکش باشی یا تو بغلت باشه میگه یک دو شه و عینهو صمد آقا انگشت اشاره اش را هل میده توی چشمت!!نیشخند

آخخخخخخخخ اگه بدونی چقدر درد میاد!نگرانگریه

امشب توی بغل باباش بود و این کار را تکرار کرد بابای بیچاره اشکش دراومده بود و کلی باهاش دعوا کرد!کلافه من تو آشپزخونه بودم دویده اومده مثل بچه مظلوم ها گوشه آشپزخونه وایساده و فقط به صدای دعوای باباش گوش میکنه.

از این واکنشش  خنده ام گرفته بود اما اصلا به روی خودم نیاوردم و از کارش ناراحت بودم.بماند که موقع خواب هم اینکار را در حق چشم نازنین من هم انجام داد که هنوز هم درد میکنه!!

خواهشا اگه کسی میدونه چطور باید از سرش بندازم  راهنماییم کنه!! باید بگم که کسی هم بهش یاد نداده !

                

و دیگر اینکه از همه دوست های گلم ممنونم که برای بیماری پارمین باهام همدردی کردند و راهنماییم کردندقلب

 

[ ۱۳٩٠/٤/۳۱ ] [ ۱:٤۳ ‎ق.ظ ] [ پارمین مامان ] [ نظرات () ]

 

دارم توی آشپزخونه به کارام میرسم میبینم  اومده از روی میز کنار مبل ها کشان کشان شیرینی خوری را بر میداره و با همه سنگینیش دودستی میگیرتش و میبره میذاره وسط هال
با خودم میگم بذار چند دقیقه ای سرش گرم باشه تا من به کارام برسم

 با ذوق عجیبی صدام میکنه :مامان مامان!
میرم پیشش و میبینم خودش را به زور داخل این ظرف کوچیک جا داده پاهاش را هم جمع کرده تا کاملا جا بشه توش!
حالا همه اینا به کنار
کشته اون مماخشم که  وقتی خودشو لوس میکنه اینطور جمعش میکنه!

 

 

پی نوشت:

همیشه بهترین،عزیزترین ،مهربونترین و محرمترین دوستم مادر عزیزم بوده و هست
ای کاش رابطه من هم با دخترم هم همینطور باشه

روز مادر را به همه مادرهای مهربون و عزیز تبریک میگم
میترا مامان مهرناز اونقدر قشنگ نوشته که حیفم میاد شما هم نخونین!

 

[ ۱۳٩٠/۳/٤ ] [ ۳:٥۸ ‎ب.ظ ] [ پارمین مامان ] [ نظرات () ]

پارمین الان واسه خودش خانومی شده
از 20 فروردین رسما شروع به راه رفتن کرد
و از اونروز یه ریز راه میره
از اتاق توی آشپزخونه از آشپزخونه توی هال وهمینطور دور خونه میچرخه
و هرجاکه من باشم  اطراف من همه چیز را به هم میریزه!
تو آشپزخونه تمام محتویات کابینت ها را بیرون میریزه
تو اتاق کشوها را و روی میزها را روی زمین میریزه
کلا از شیطنت هاش هرچی بگم کم گفتم
بدتر از اون اینه که ویترین را باز میکنه و میره داخلش البته باید بگم که به دلیل اینکه چند تا تیکه اش را قبلا شکسته برام محتویاتش را خالی کردم اما  دحترک به ویترین خالی هم رحم نمیکنه و بیشتر دوست داره اسباب بازیهاش را توش بذاره و باهاش بازی کنه!
برا غذا خوردنش هم کلا خودکفا شده و تا که غذاشو میارم با جیغ وگریه اینقدر "قاشق قاشق" میکنه که مجبور میشم زیرش را یه چیزی پهن کنم و غذاشو بدم خودش که پخش کنه شاید یکی دوتا برنج یا عدسش را هم بذاره دهنش!
برا ماست هم همینطوره و تمام لباس و اطرافش را ماستی میکنه و من میمونم با کلی کثیف کاری که باید تمیز کنم!!
الان دوتا دندون دیگه اضافه کرده که جمعا میشه 10 تا دندون
دندون های قبلی قرینه در میاومدن اما ایندفه این دوتا دندون سمت راسته یکی بالا یکی پایین!!
 

پ ن :

١-همه اینا را گفتم اما باید اقرار کنم روزی صد دفه از خودم میپرسم قبلا چطور بدون وجود نازنین این وروجک زندگی میکردم؟؟

٢-از دیروز نمازش را ایستاده میخونه

یعنی میایسته  لباشو تکون میده انگاری یه چیزی زیر لب میخونه بعد بدون رکوع به سجده میره
قبلا نشسته نماز میخوند!!
البته اگه ازش غافل بشم نصف مهر را هم نوش جان میکنه!
٣- دائما حرف میزنه و به زبان خودش  منظورش را میفهمونه هر کلمه ای بشنوه به خوبی تکرار میکنه
میپرسم اسمت چیه  جواب میده "مانین"


۴- شب بیدار میشه صدا میزنه "ماما! می می!"
شیشه شیرش را میدم دستش میخوره بعد باز صدام میکنه شیشه را میده دستم و میگه "میسی"

۵-  و....

میمیرم واسه لحظه هایی که ازدور دستاشو باز میکنه و میپره بغلم

گردنم را میگیره و روی صورتم  چند تا بوس آبدار میکنه !!!

 

[ ۱۳٩٠/٢/۱٧ ] [ ۱:۳٦ ‎ق.ظ ] [ پارمین مامان ] [ نظرات () ]

 


امسال عید نداشتیم  و هر سال با یادآوری امسال، غم بزرگی روی دلمون میشینه
اما زندگی همچنان جریان داره
روز اول عید مراسم ختم داشتیم و این چندروزه درگیر عزاداری بودیم
 امیدوارم هیچ کسی تجربه اش نکنه
از شدت ناراحتی و استرس بیماریم بدتر شده
درد رماتیسم امانم را بریده  از شدت درد،  نمیتونم زیاد راه برم
واقعا از لحاظ روحی و جسمی شرایط خیلی بدی دارم
ممنون از دوستایی که به یادم بودن و تسلیت گفتن

 

از پارمین خانومی بگم که
همچنان برای راه رفتن اعتماد به نفس لازم را نداره و باید حتما انگشت یه نفر را بگیره


موهاش را هم دیگه نمیذاره ببندم و به محض بستنشون کش مو را آنقدر میکشه تا درش بیاره
چون که موهاش بلند شده و دائم توی صورتشه منم امروز عصرتصمیم گرفتم که کوتاشون کنم و توی اقدامی ضربتی پیش از اینکه پشیمون بشم مامانم انجام این کار  مهم را به عهده گرفته و موهاشو کوتاه کرد و الان یه دخترک پسرنما دارم !!
تازه بعد از کوتاه کردن موهاش بود که یادم اومد که میخواستم بعد از تعطیلات برمش آتلیه!!.
خیلی حیف شدگریه!
حالا مجبورم باز یه کم صبر کنم تا بلند بشه مژه
 

[ ۱۳٩٠/۱/۱۱ ] [ ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ ] [ پارمین مامان ] [ نظرات () ]

 

 

17 بهمن 1389 اولین جشن تولد پارمین کوچولو برگزار شد

با وجود مشکلات قبل از تولد, روز جشن تولد همه چیز خوب پیش رفت  اما پارمین خانم به اندازه تمام یکسالش گریه کرد از بغل مامانم پایین نمی اومد حتی پیش منم نمی اومد و فقط گریه میکرد !

دوروز بعدش  به پیشنهاد دکترم و به دلیل درد شدید زانوهام ، مجبور شدم جگر گوشه ام را پیش مامانم بذارم و 4 روز  توی بیمارستان رنج فراغش را تحمل کنم. تعریف کردنش هم برام سخته واقعا خیلی سخت گذشت، اما شکر خدا به پارمین زیاد بد نگذشت چون شیر خشک میخورد و به مامانم هم خیلی وابسته بود دوری از من اصلا براش مهم نبود دائم به خونه زنگ میزدم تا صداش را بشنوم و یه ذره دلم آروم بگیره هر روز عصر هم میاوردنش تو حیاط بیمارستان میرفتم پایین میدیدمش اما شیطون بلا ازم قایم میشد و با گریه و نق نق مامانم را مجبور میکرد که از اونجا ببردش! حتی بغلم هم نمی اومد!!

الان هم که به اصرار خودم اومدم خونه خودمون فقط به خاطر پارمین بوده دلم براش یه ذره شده بود توی بیمارستان !

فعلا استراحت مطلقم!(مثلا!!)

حس نوشتن ندارم، این یه دونه عکس را داشته باشین فعلا چشمک

اگه حسش اومده بعدا یه سری حرفا را اضافه میکنم!

 

این آدم برفی کوچولوی من که فقط چند دقیقه لباسش را تحمل کرد!

 *********

اینم بقیه عکسا:

کیک تولد دستپخت خودم

 

 

 

گیفت ها

که شامل یه جفت گوشواره آدم برفی و یه تقویم بود

 

اینم مهمون ویژه که من عاشقشم!!

 

 

مرسی از خاله محدثه که اگه نبود هیچ کاری از پیش نمیرفت واقعا تو این مدت تمام زحمت ها را تنهایی کشید!

اینجا میخوام بگم پارمین و مامانش خیلیییییییییی دوستت دارن خاله کوچولو!قلب

[ ۱۳۸٩/۱۱/٢٥ ] [ ٢:۱۱ ‎ب.ظ ] [ پارمین مامان ] [ نظرات () ]

 

(این روایت براساس یک داستان واقعی میباشد!ابرو)

 

چند روز پیش بود که از صحبت های مامان و بابام متوجه شدم دستگاه نانای من (شما بهش میگین ضبط صوت!؟یا پخش صوت؟!نیشخند)خراب شده بنابراین درنگ را جایز ندونستم و تصمیم گرفتم که هرطور شده کمکی کنم و به عنوان عضوی از این خانواده کاری انجام بدم!

این بود که وسایلم را برداشتم و با مهارت تمام به تعمیر این دستگاه مهم پرداختم

 

بذار ببینم اینورش که سالمهمتفکر

 

اوهوم بله اینجاش هم که ... بعله اینجاشم مشکلی ندارهمتفکر

 

 

خوب بذار اینجاشم چک کنم خوبه...متفکر

  

 

چیه خانوم هی داری عکس میگیری عوض این کارا بیا وایسا ببین من چی کار میکنم که دفه بعد خراب شد خودت بتونی درستش کنی و دوباره منو توزحمت نندازی!!اوه

 

وای از دست اینا!!!معلوم نیست باهاش چی کار کردن که اینطور شده!!اوهسوال

نه خانوم معلوم نیست چی کارش کردین که اینطور هنگ کرده طفلکی !!

 

خوب بذار یه ذره روش ورجه وورجه کنم شاید درست بشهابرو

(آخه توی این عمری که از خدا گرفتم فهمیدم این مملکت باید زور بالا سرشون باشه که درست بشن!!عینک)

 

آهان بیا درست شد فرهنگ استفاده اش را ندارین دیگه!!اگه درست ازش استفاده کنین تا عمر دارین براتون نانای پخش میکنه!! دیگه سفارش نکنما!!عینک

*******

پینوشت:چندروز پیش ضبط مون هنگ کرده بود هر کار میکردیم فایده نداشت این بود که دست به پیچ گوشتی شدم تا ببینم چی شده نیشخند

غافل از اینکه پارمین خانوم هم با یه پیچ گوشتی همرنگ پیچ گوشتی من وارد میدان شد و هرکار من میکردم تکرار میکرد.بعد از کلی ور رفتن بهش ناامید شدم و درش را بستم که راهی تعمیرگاهش کنم که پارمین اومد روش نشست و یه کم جست و خیز کرد و ... بعله دستگاه درست شد!!! به همین راحتی!!لبخند

 

از ابتدا هدفم گذاشتن این عکسا تو وبلاگ نبود اما دیدم جالب شد دلم نیومد نذارم!!

 

[ ۱۳۸٩/۱٠/٢۳ ] [ ۸:۳٧ ‎ب.ظ ] [ پارمین مامان ] [ نظرات () ]

 

ستاره ای بدخشید و ماه مجلس شد

دل رمیده ما را انیس و مونس شد

خودم میدونم ده روز از شب یلدا گذشته،

اما دلم نیومد این پست را نذارم!

شب یلدا تولد من بود 28 ساله شدم!

کادو هم گرفتم اما بهترین کادو را دخترم بهم داد

شیرین ترین و ارزشمندترین کادوی تولد

پارمین کوچولو برای اولین بار کلمه  ماما  را چند بار تکرار کرد

و من را تا اوج خدا مشعوف کرد

ای خدا ازت ممنونم  ...

 

پ ن: عکس گرفتن از این دختر داره روز به روز سخت تر میشه یاد روزایی که میشد ٣٠٠ تا عکس خوب تو یه دقه ازش بگیرم به خیر!!!اوه

٢٠ تا عکس گرفتم تا این یکی یه ذره بهتر از بقیه شد!!

 

[ ۱۳۸٩/۱٠/۱۱ ] [ ۸:٠۸ ‎ب.ظ ] [ پارمین مامان ] [ نظرات () ]

این چند روزه دستمون بند عقد و عروسی بود عروسی پسر خالم عقد دختر عمه ام و بالاخره عروسی برادر شوهرجان!!

پارمین جان کلی با من همکاری کردن و توی قر دادن و بشکن زدن و نانای کردن مامان مهربون و کوشاشون را تنها نگذاشتند!نیشخند

 

 

[ ۱۳۸٩/٩/٦ ] [ ٦:۱٤ ‎ب.ظ ] [ پارمین مامان ] [ نظرات () ]

 

 

همیشه هر دفه که سری به فروشگاه رفاه میزدیم بچه های کوچیک را میدیدم که پدر و مادرشون اونا را روی سبد خریدشون نشوندن دلم غش میرفت براشون و آرزو میکردم که یه روز منم بچه ای داشته باشم و اونو روی این سبد بنشونم!قلب

بله بالاخره این آرزوی منم برآورده شد عینک


البته به پارمین خانوم هم کلی خوش گذشت!زبانمژه

 

 

[ ۱۳۸٩/٦/٢۸ ] [ ٥:٤٧ ‎ب.ظ ] [ پارمین مامان ] [ نظرات () ]

 

چند روزیه صدای چلپ چلپ  دست زدن های پارمین کوچولو،  اجازه فکر کردن به غم های موجود را به هیچ کس نمیده! خدایا شکرت هیچ چیزت بی حکمت نیست ...

پارمین کوچولو دس دسی میکنه و ما برا چند لحظه هم شده بی خیال اتفاقاتی که افتاده، مثل اون شاد میشیم و می خندیم!

 

  

[ ۱۳۸٩/٦/۱٠ ] [ ٢:٤٦ ‎ق.ظ ] [ پارمین مامان ] [ نظرات () ]

 

 

امروز دختر نازنینم برا اولین بار اولین کلمه عمرش را به طور واضح ادا کرد!

بابا

حالا دیگه فقط تکرارش میکنه .

بهش میگم :پارمین بگو بابا!

تو چشمام نگاه میکنه و میگه: بابا!

  

 با تو انگار تو بهشتم، با تو پرسعادتم من!!

قلب

[ ۱۳۸٩/٥/۳٠ ] [ ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ ] [ پارمین مامان ] [ نظرات () ]

 

 

خدای من  عسلی من 6 ماهه شده ! اگه بدونین چقدرتودل برو شده با اداهاش با رفتاراش دل هرکسی را میبره ، از هیچ کسی غریبی نمیکنه و به قیافه های جدبد لبخند میزنه! عاشق بیرون رفتنه و از تماشای آدما و ماشینا لذت میبره! تا میشینه تو ماشین شروع به آواز خوندن میکنه!

با رورئکش کلی دور خونه میچرخه و به هرچیزی کار داره! میره طرف درخت گیلاس مصنوعی کنار هال و دستای کوجولوش را دراز میکنه تا گیلاس های قرمزش را بکنه(خدارا شکر هنوز دستش نمیرسه!!)نیشخند روروئکش را هل میده زیر میز پذیرایی و روی پنجه پاش بلند میشه دستش را دراز میکنه و شکلات خوری را به طرف خودش میکشه و شکلاتاش را پخش میکنه و باهاشون بازی میکنه! جای دستای کوچولوش همه جا روی میز و عسلی و هرجا که بگین هست!لبخند

تازگیا موقع گریه کردن یه سری کلمات را ادا میکنه که من خودم تفصیرشون میکنم : " بابا، ماما،نه نه،..." و کلا یه سری کمه تو این مایه ها!

بدون کمک یه کمی میشینه اما بعد از چند دقیقه غش میکنه!!

 طبق منوال قبلش می غلطه اما هنوز نمیتونه رودستاش بلند بشه یا به جلو و عقب بره!

 

 

 

هنوز هم غذا نمی خوره!!چه کار کنم؟؟سوالگریه

 

[ ۱۳۸٩/٥/۱٧ ] [ ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ ] [ پارمین مامان ] [ نظرات () ]

ای خدا چه روزای قشنگی را دارم میگذرونم با این دخمل طلای شیطون بلا!

اگه بدونین چقــــــــــــــــــــــــــــــــــدر ناناز شده هر یه روز به سورپریز،یه شکلک جدید، یه رفتار جدید !

مدت هاس که لثه هاش میخاره نمیدونم کی مروارید کوچولوهاش میزنه بیرون اما  خاروندن لثه هاش خیلی باحاله یه دفه زبونش را میاره بیرون یه دفه لباش را جمع میکنه تو دهنش آخخخخخخخخخخخخخخخ  که آدم میخواد بخورتش!!

تازگیا یاد گرفته شصت پاشو میخوره اونم با چه ولعی که آدم هوسش میگیره

باباشو میشناسه و وقتی میگم بابا سرشو برمیگردونه به فرشید نگاه می کنه

دیگه وقتی برمیگرده و رو سینه اش میخوابه نفسش تنگ نمی شه  یاد گرفته توی این شرایط چطور نفس بکشه!!!

سعی میکنه خودشو را به جلو بکشه اما هنوز نمیتونه و اگه چیزی جلوش باشه دستشو دراز می کنه تا بگیرتش!

کلا برا گرفتن هر چیزی دستش را کامل بالا میاره با عروسکاش و اسباب بازیهاش بازی میکنه!

غذاهم که اصـــــــــــلا نمیخوره و سعی میکنم امتحانش نکنم چون به کثیف کاری و شست و شوش نمی ارزه!!

اما عاشق ماسته این دختر! منم تازگیا یاد گرفتم سرلاک را با ماست مخلوط میکنم یه ذره میخوره! نمی دونم ضرر داره یا نه اگه کسی میدونه بهم بگه !آخه چه فرقی میکنه با آب مخلوط باشه با با ماست!! ؟؟

 

این عکس بابانوئل نیست این پارمین کوچولوئه در حال خوردن ماست
(ماست خالص بدون سرلاک!)

 

 

 


 

از حال روز خودم هم بگم که خدا را شکر دردهام خیلی کمتر از قبل شده دیگه تقریبا تموم کارام را خودم انجام میدم 

و مهمتر ازهمه اینه که دیگه میتونم پارمین را بغل کنم بدون اینکه درد بکشم  اگه بدونین چقدر از این مساله خوشحالم

قبلا آرزو داشتم پارمین را بغل کنم باهاش راه برم و تو بغلم بخوابونمش اما این درد لعنتی نمی ذاشت  اما الان  به لطف خدا میتونم این کارهارا انجام بدم و هر کی که طعم مادر شدن را چشیده باشه میدونه که چقدر این  کارا برا ی یه مادر دلنشین و هیچ لذتی بالاتراز این نیست

امیدوارم  به حق این شب و روزای عزیز خدا همه مریضا را شفا بده!

اگه گفتین کجا نشستم؟؟

[ ۱۳۸٩/٥/٧ ] [ ٩:٢٠ ‎ق.ظ ] [ پارمین مامان ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

یه زمستون سخت را پشت سر گذاشتیم خیلی سخت بود ،امّا گذشت... توی یه روز قشنگ بهاری خدا یه قاصدک کوچولو را فرستاد تا توی گوشم پیغام خدا را زمزمه کنه: من به یادتم ! تو چطور؟؟ ...و این بهانه ای شد تا این وبلاگ را بسازم و لحظه های شیرین با قاصدک بودنم را ثبت کنم و همیشه باور داشته باشم که بعد هر سختی یه گشایشی هست !!
لینک دوستان
<
امکانات وب
RSS Feed

ممنون که تشریف آوردین نظر یادتو نره!