کد عروسک مرلین Lilypie Premature Baby tickers ماهگرد عسلی -

.

بعله  دختر منم دوساله شد!!

باور نمیکنید؟ حق دارید منم باورم نمیشه که این گل نازم به این زودی بزرگ شده و شمع دوسالگیش را فوت میکنه!

 

البته از شیطنت هاش و بلبل زبونیاش هرچی بگم کم گفتم

خیلی شیطون و حاضر جوابه و هرچی بهش بگی ده تا جواب میده!

کتاب های قصه اش را از حفظ میخونه و بعضی وقتا همشون را باهم قاطی میکنه!و یه شعر شله قلمکار ازتوش در میاره!

پریشب یه تولد کوچولو واسش گرفتیم اما دریغ از یه عکس درست و درمون! فقط میرقصید و یه ثانیه آروم نمیگرفت تا یه عکس ازش بگیریم

حتی لباس پروانه ایش را نپوشید منم اصرار نکردم  ایشالا میریم آتلیه اونجا تو رودربایستی قرار میگیره میپوشه دوتا عکس باهاش میگیره!!!

مامانم اینا سنگ تموم گذاشتن واسش که واقعا دستشون درد نکنه

حالا بماند که بعضی های دیگه اصلا یادشون نبودکه تولد نوه اشونه!!

مهم نیست  مهم اینه که با وجود دختر شیرین زبونم خوشبخت ترین هستم!

خدا پدر و ماد ر خودم را واسم نگه داره که زیر سایه اونا هیچ غمی تو دلم ندارم!!

 این هم یه سری عکس از عکسای تولدش!

×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

بعدا نوشت:

بعد از گله گذاری به آقای پدر  پریروز پدربزرگ گرامی اومدن خونمون و روی نوه اشون را بوسیدن و  کادوشون را تقدیم کردن!!

این را نوشتم که مدیون نباشم!!!هههههههههه

نگید چه عروس بدجنسیشیطان

 

لب هاش را نگاه تو روخدا! مثلا ژست گرفته واسه عکس گرفتن!

 

 

 

[ ۱۳٩٠/۱۱/۱٩ ] [ ٦:٠٠ ‎ب.ظ ] [ پارمین مامان ] [ نظرات () ]

یکماهه دیگه فقط تا دوسالگی پارمین کوچولوی من باقی مونده

اما اصلا حس خوبی ندارم

برا تولدش هیچ اقدامی نکردم دلم خیلی گرفته

ارشیای نازم هنوزتوی کماست خونواده داییم همه از غصه اون داغون شدند!

از اونطرف انار کوچولوی نازنین دختر نازلی عزیزم فکرم را مشغول کرده

یه لحظه نمیتونم بی خیالش بشم دائم دلم گریه داره

امروز عصر خونه همسایه امون دعا بود.روضه علی اصغر را خوندند گریه امانم نمیداد!یه کم دلم سبک شده انگار دنبال یه بهونه بود که بی محابا تمام ابرهایی که این مدت آفتاب را از دلم گرفته بودند ببارند و یه کم سبکتر بشم .

خدایا به حق علی اصغر (ع) حاجت دل نازلی عزیزم و سمیه نازنینم را بده و هیچ مادری را اینطور آزمایش نکن...

 

از پارمین و شیرین کاریهاش هرچی بگم کم گفتم .به خوبی صحبت میکنه و جمله بندی میکنه. هر جمله ای را بشنوه تکرار میکنه

چندتا شعر را از حفظه و با عشوه و ناز میخونه لبخند

شکم عروسکش یه کوچولو پاره شده دارم میدوزمش دنباله نخ را با دندونم میگیرم

میگه وایییییییی مامان خرگوش منو گاز نگیر!!قهقهه

شب موقع خواب منو میبوسه و میگه : " دوشیت دالم!شب  ببه!" (دوستت دارم شب به خیر!کلا حرف خ را نمیتونه ادا کنه و بعضی وقتا  هـ‌ و بعضی وقتا  ب تلفظ میکنه!)

خیلی خوب با عروسک هاش بازی میکنه و باهاشون حرف میزنه و قربون صدقه اشون میره چنان که بعضی وقتا حسودیم میشه بهشون!زبان

هر رفتاری که من باهاش دارم اون هم با عروسک هاش داره! و خیلی محترمانه باهاشون برخورد میکنه!

هنوز وضع غذا خوردنش افتضاحه و به همین صورت اجابت مزاجش هم مشکل داره! یا به عبارت بهتر هم درونداد و هم بروندادش مشکل سازه!!

توی هله هوله ها فقط عاشق پککه!(همون پفک خودمون!) 

 هرکس میخواد بره بیرون میگه چی واست بخرم میگه :"پکک"

البته از یه بسته پفک فقط دوتادونه اش را میذارم داخل پاکت و بقیه اش را قایم میکنم پاکتش را میدم دستش میخوره و میگه همشو خوردم!!! اگه پاکت را کامل هم بدم دستش تا دونه آخر میخواد بخوره! اما من هیچ وقت بهش این اجازه را نمیدم!

اول عکسهای پارسال این موقع: 

 

 

 

گل ناز من توی بیمارستان:

وقتی دوربین را میبینه میگه :"بلم کن حوشیله ندالم"

(ولم کن حوصله ندارم)!!!!!!

ناراحتناراحتناراحتناراحتناراحتناراحت

ناراحتالان انار نازنینم در چه حاله؟؟؟؟ناراحت

«««به درخواست یکی ازدوستانم عکس را حذف کردم»»»

 

این هم ماه شب های تار من :

رفتیم امامزاده اولین بارش بودکه حرم را درک میکرد کلی خوشش اومده بود همش میگفت :"خدایا ارشیا هوب بشه!"

موقعی که میخواستیم برگردیم کلی گریه کرد دوست نداشت بیاد بیرون!

تا حالا ندیده بودم واسه اومدن از یه جایی اینقدر گریه کنه!

این عکس جزو شکار لحظه هاست.وگرنه عکس گرفتن ازش واقعا سخت شده!

 

و هنوز می می  خوردنش ادامه داره!!

 

 

این هم یه عکس کاملا پاییزی

عشق پکک!

الان که دارم آپ میکنم بغلم نشسته

این عکس را میبینه میگه:"پکک میخوری؟نوش جونت!!"

 

---------------------------------------------------------------------------------------------

بعدا نوشت:

اینم یه عکس یادگاری زوری:

بابا مگه زوره نمیخوام عکس بگیرم!!

[ ۱۳٩٠/۱٠/۱۸ ] [ ۸:٠۳ ‎ب.ظ ] [ پارمین مامان ] [ نظرات () ]

امروز رو اصلا یادم نبود اونققققققققدر این چندروزه گرفتار شدم که نگو

مریضی پارمین از یه طرف و ارشیا از یه طرف و یه مشکل بزرگ یا بهتره بگم یه درد ریشه دار که الان عود کرده توی زندگیم از یه طرف دیگه خیلی مشغولم کرده

الانم خونه خودم نیستم اومدم کافی نت سری به دنیای مجازی بزنم که یادم اومدم امروز دخترم 22 ماهه شده!!!

حدود یکماه پیش خواستم که پارمین را کم کم از شیر بگیرم تا شاید غذا خور بشه بنابراین شیر گاو را کم کم جایگزین شیر خشکش کردم اما یبوست شدید گرفت و چندتا دکترش بردم درد شدیدی که داشت باعث شد که عنان از دست بدم و هرروز و هرروز به هر دکتری سر بزنم تا شاید دارویی بده که زودتر اثر کنه

تا این که پیش یه دکتر متخصص گوارش اطفال بردمش که پس از معاینه مقعدش به من اطمینان داد که هیچ چیز خاصی نیست (میترسیدم نکنه غده ای یا چیز مشابهی داشته باشه که دهانه مقعدش ر ا سد کرده باشه !!!) 6 تا شیشه شربت لاکتولوز (!!!!!!!!) داد که هر سه ساعت یه قاشق مرباخوری بهش بدم(مصرف این دارو برا ی اطفال یک قاشق مرباخوری هر دوازده ساعته!!) و 6 تا بسته پودرگیاهی که الان اسمش خاطرم نیست که باید توی آب حل میکردم و بهش میدادم .

شیاف گلسیرین هم که چند تایی داد واسش !

پودری که گفتم واسه تخلیه روده هاست موقعی که شخص نیاز به کلونوسکوپی داشته باشه و کمتر به عنوان ملین استفاده میشه!

چشمتون روز بد نبینه این دارو ها را با اطمینان شروع کردیم و  با توجه به حجم زیاد دارو نصف شب روده هاش چنان صدایی داد و با عرض معذرت شکمش کار افتاد

از اونطرف هم استفراغ شدید! دیگه هیچ چیز توی دلش بند نمیشد همینطوریا باید پوشکش را عوض میکردم یا لباسش را! دیگه پوشک هم جوابگوی اجابت مزاجش نبود و بی حال افتاده بود!

رسوندمش پیش دکتر خودش براش سرم تجویز کرد و گفت که بدنش دهیدره شده!

لب های خشکش و صورت زردش و چشمان بی فروغش داد میزد که بدنش کم آب شده !

توی پست قبل گفتم که با چه مکافاتی بستری شد

توی بیمارستان هم دایم به پرستارها میگفت:" آنوم پلستار اینو ازدست من درآر!"

و دست کوچولوش را بالا میگرفت و آنژیوکت را نشونشون میداد!!

با خانوم دکتر دوست شده بود بهش میگفت :"آنوم دکتل بلیم اونمون (خانوم دکتر بریم خونمون)"

تا که یکی از خدمه ها مییومد توی اتاق صداش میکرد که "آقا بیا این را عوض کن من پی پی کردم" منظورش روتختیش بود!

خلاصه که باهمه بی حالی و مریضیش دست از شیرین زبونیش برنمیداشت!

الان شکر خدا بهتر شده و به مدد داروی زینک پلاس یه قدری غذا میخوره.شیرخشک LF بهش میدم خیلی هم  لاغر شده !

دوست داشتم عکس بذارم اما الان حوصله اش نیست . ایشالا برگردم خونه خودم  میام و کلی عکس میذارم

از ارشیا هم بگم که هنوز توی کماست و محتاج دعای شما مهربونها!

ممنون از دوستای گلم که با اس ام اس و کامنت محبت خودشون را  ثابت کردند

دوستتون دارم و روی ماه همگیتون را میبوسم

 

[ ۱۳٩٠/٩/۱٧ ] [ ٦:٢٢ ‎ب.ظ ] [ پارمین مامان ] [ نظرات () ]

 

آبان 1390 

 آبان 1389

 

دختر نازنین مامانی امروز 21 ماهه شدی!

 باورم نمیشه که اینقدر روزها دارند تند تند پشت سرهم میگذرند و تو روز به روز میبالی و رشد میکنی و در کنار تو تمام عشق و زندگی را با تمام وجود میفهمم.خیال باطلقلب

تازگیا یاد گرفتی اگه چیزی را بخوای خواهش کنی و بعد از گرفتنش هر چقدر کلمه تشکر آمیز بلدی نثار میکنی:" میشی،مدشرم،ننون و ....."(مرسی/مچکرم/ممنون!!)

معنی شوخی را به خوبی میدونی و بعضی وقتا یه کاری انجام میدی بعدش میای میگی:"شوخی کردم" واز ته دل میخندی!

 دوست داری همیشه کنارت باشم و باهات بازی کنم و اگه یه دقه برم تو آشپزخونه مشغول کاری بشم میای دستم را میگیری و میکشی که "بیا اوله (حوله) بگیر،دشتو خوش کن،تاتا کن ، باشی کنیم!"و من را میبری تا همبازی لحظه های قشنگت بشم !

 تنها چیزی که دوست داری و میتونی چند دقیقه بدون من سرگرمت کنه تا من به کارام برسم سی دی baby mac donaldهستش که به شدت عاشق آهنگ ها هستی و دائم کنترل دستته که مامان" ای آ ای آ او "بذار.(آهنگ مک دونالد)

 بهت میگم بگو آقا  میگی آقا

میگم بگو پلیسه  میگی پلیشه

میگم بگو آقا پلیسه  میگی آلا پوچیده!!!قهقهه

 به صورت دست و پا شکسته و یکی در میون شعر میخونی واسم!و بعضی وقتا لهجه اصفهانیت را هم قاطیش میکنی!لبخند

 

 هنوز به می می وابسته ای و اون را به هرچیزی ترجیح میدی و غذا خوردنت افتضاحه!

قربون اون طرز خوابیدنت برم منننننننننننننن!قلب

 

 دوست داری کفش های من را بپوشی (ببین چکمه ها تا کجاش اومده!!)نیشخند

 توی این ماه برا اولین بار به سیرک رفتی و کلی خوشت اومد!

  مدتیه چای خور شدی و بعضی وقتا یه نصفه فنجونی میل میکنی (که اینم مامان جون جونی یادت داده!)

  این ماه واسه اولین بار کاردستی درست کردی و من فهمیدم که تو بلد نبودی چطور میشه یه کاغذ را پاره کرد !!چشمک

  دیروز هم برای اولین بار سوار تله کابین شدی و دائم میگفتی " نیفتیا!!"زبان

 الهی قربون اون شکلت برم که وقتی میخوای بری بیرون حتما باید اینکت (عینک آفتابیت ) همراهت باشه!

[ ۱۳٩٠/۸/۱٧ ] [ ٧:٠٩ ‎ب.ظ ] [ پارمین مامان ] [ نظرات () ]

 

دختر نازنین من در سالروز ولادت امام رضا (ع)  بیست ماهه شد.

دوست داشتم واسش یه جشن کوچولو بگیرم

اما سرماخوردگی شدیدش اجازه این کار را بهم نداد.



الان حدود یکهفته است که سرماخورده یا بهتر بگم ویروس گرفته و انواع مریضی ها را تجربه کرده
شب تا صبح بی قراری میکنه و صبح تاشب غر میزنه
چند بار هم بردمش دکتر و هنوز هم خوب خوب نشده
دوروز اولی که مریض شده بود شب تا صبح نخوابیدم و بالا سرش بودم  صبح ساعت 7.5 به مامانم زنگ زدم و گفتم که پارمین مریضه و منم از بی خوابی دارم میمیرم  مامانم خودش را رسوند وپارمین را با دفترچه بیمه و کلید خونه تحویلش دادم و روی تخت ولو شدم و به خواب عمیقی فرو رفتم
یهو بیدار شدم دیدم ای داد بیداد ساعت 12 ظهره و خونه ساکته و هیچ کس نیست .نگران شدم با مامانم تماس گرفتم  خندید و گفت دخترت را دزدیدم !!گفتم چی شد؟! گفتش که پارمین را بردم دکتر و داروش را گرفتم و اومدم خونه  دیدم خوابی ،ظرف های دیشبت را شستم و یه قدری کارهات را انجام دادم دیدم بیدار نشدی پارمین را گذاشتم روی صندلی و کمربندش را بستم و با خودم بردمش که راحت بخوابی
الان هم استراحت کن هر وقت گفتی میارمش!
نمیدونین اون لحظه چه احساسی داشتم واقعا به خاطر داشتن چنین نعمتی خدا را شکر کردم و از خدا خواستم همه مادرها را سالم و سلامت نگه داره که توی چنین شرایطی تنها فرشته نجاتند!!

پارمین نازنازی توی 20 ماهگی تعداد زیادی از جملات را میگه و به خوبی در 90درصد موارد منظور ما را متوجه میشه

اگه کسی (مثلا باباش)بدون پشتی وسط اتاق دراز بکشه ، میگه :"آگی(آخی)!بابایی آبیده!چیشاش بسته!پشتی نداره!پشتی اتاقه؟؟بله؟؟!الان براش میارم!!!" و بدو بدو میره تو اتاق و کشان کشان یه پشتی میاره و زیر سر باباش میذاره!

هروقت حوصله اش سر میره میگه:"بابایی لیباس بکوش(بپوش) پارمین بیبر دد!"

عاشق موتوبوس و ماشین بسرگه!!(اتوبوس و و ماشین بزرگ!)


اگه آقای پدر بدون خداحافظی با پارمین خانوم بیرون بره

خانوم شاکی میشه که :"بابایی رفت دد!پارمین اودافظی نکرد!؟"

 


کنترل ضبط  را میاره میده به من که:"مامان نانای اوشن کن!دش بزن!برقش(برقص!!) !!" و شروع میکنه به قر دادن!

چند روز پیش رژگونه من را برداشته و بی رحمی تمام برسش را روی محتویات قوطی میکشه و بعد برس را روی گونه اش میماله!دویدم و از دستش گرفتم میگه :"بده به پارمین !اوشگل بشه !نانای بشه!!"


رفته سر آبنما ازش آب بر میداره دست و صورتش را میشوره !!!نیگاش میکنم میگه :"مامان بیا!دستت بوشور!اوشگل بشی !نانای بشی!!"

خلاصه اینکه اگه بخوام بگم باید تا فردا صبح بنویسم .حالا یه دقه خوابیده وقت کردم بیام آپ کنم !!{#emotions_dlg.e20}

 

عکس مهر ماه پارسال


هنوز غذا نمیخوره و تصمیم گرفتم یه ذزه که سرماخوردگیش بهتر شد یواش یواش از شیر بگیرمش!ایشالا این پروژه تموم بشه باید پروژه پوشک گیرون را هم راه بندازیم!شاید یه قدری اوضاع بهتر بشه!  

سعی میکنم تو اولین فرصت به تمام دوستان گلم سر بزنم شرمنده لطفتونم     

[ ۱۳٩٠/٧/۱٧ ] [ ٤:۱۳ ‎ب.ظ ] [ پارمین مامان ] [ نظرات () ]

دوستت دارم عاشقتم با هیچیییییییییی تو دنیا عوضت نمیکنم
تو معنای زندگی را برای من زنده کردی و به بودن من رنگ زیبایی نشاندی
عاشق اداهاتم
عاشق حرف زندنتم و عاشق خوابیدنتم. لالایی شبانه من نفس های آرام توست که با هر دم و بازدم تا عمق جانم را میسوزاند و عشق را جز این چی میتونم معنا کنم

دختر نازنینم امروز 19 ماهه شدی
مثل یه دانش آموز خوب،آماده یادگیری هستی کاری نداری معلمت کیه! باهوشی مثال زدنی هرچیزی را که بشنوی تکرار میکنی و هرچیز را که ببینی تقلید میکنی کافیه صدایی را بشنوی و آنوقت سعی میکنی تکرارش کنی!مثل صدای بلبلی که جدیدا  بابایی برات خریده هروقت چهچه میزنه تو هم با لبات سعی میکنی یه جوری چهچه بزنی!
شیرین زبون من ! وقتی گرمت میشه دستی به گردن و زیر موهات میکشی و با حالتی کلافه از گرما میگی:"مامان گبه!لوله بشن" یعنی مامان گرمه کولر را بزن!
به بابای من میگی میتی (منظور همون مهدی هستش!)
به بابا فرشید هم میگی بشید!
به اتوبوس میگی موتوبوس و عاشق اتوبوس سواری هستی با دوتا دستت صندلی جلویی را میگیری و آروم  میشینی و بیرون را نگاه میکنی!
هروقت هم که حوصلت سر میره میای دستات را بازمیکنی و میگی مامان بلیزا!بییم دد (مامان بغلم کن بریم دد)
و خوب پر واضح که دلچسب ترین دد برای تو الا سلسله(الاکلنگ و سرسره) هستش
و متاسفانه برخلاف  قبلنا هیچ میلی به اینکه خودت راه بری نداری و دوست داری همش بغل من باشی و فقط بفل من نه هیچ کس  دیگه!!

ماه را خیلی دوست داری و هرشب توی آسمون دنبالش میگردی.

محبوب ترین بازیهات پازل ها و هوش چینه که بارها و بارها میچینیشون و خسته نمیشی ازشون!

قایم موشک را هم دوست داری و دائم جایی را برا قایم شدن پیدا میکنی و صدا میزنی :"مامان مانین نیست! مانین کوشش؟؟" و من کل خونه را الکی دنبالت میگردم و صدات میکنه تا بالاخره پیدات کنم بعضی وقتها موهات را مکشی تو صورتت و پشتشون قایم میشی تامن پیدات کنم!!

خیلی از جملات را به راحتی ادا میکنی
مثلا چند شب پیش به یکی از فامیلا که تازه داماد هم تشریف دارن میگفتی

 "وحید دوشت دارم!!"(وحید دوستت دارم!)که صد البته این جمله در کمال آرامش و در حضور نو عروس بود!
پول را به خوبی میشناسی و تا که بابایی بیچاره را میبینی میدوی قلکت را میاری و میگی :"بابا پولی بده!"
یه چیزی را که میخوری و دوست داری میگی :"به به اوشمزه اس!" یعنی به به خوشمزه است و این جمله را با چنین ادایی میگی که به درد تبلیغات تلویزیونی میخوره!

 چندروز پیش بعد از دوسال که مسافرت نرفته بودیم بار سفر را بستیم و عازم یه مسافرت چهار روزه شدیم ببینیم این دختر خانوم تا چه حد همکاری میکنن که واقعا از این امتحان سربلند بیرون اومدی و واقعا منو سورپرایز کردی از این به بعد بدون هیچ ترس و واهمه ای میتونیم هرجا خواستیم بریم!
" توی جاده هرچی کامیون میدیدی داد میزدی"مامان ماشین بسرگ(بزرگ) ببین
مدتی هم هست که میل به استقلال داری و تا که یه ذره پوشکت را کثیف میکنی حوله را برمیداری و شلوارتو در میاری پوشکت را باز میکنی و عازم توالت میشی!!
که اگه حواسم بهت نباشه خودت آب را باز میکنی و میخوای خودت را بشوری!

از حمام هم بدت میاد و باید با کلک و بهانه رنگ انگشتی ببرمت و به عشق حوله ات بشورمت که گریه و صدای داد وهوارت تمام ساختمان را پر میکنه و با پوشیدن حولت همه چیز تموم میشه و خوشحال و خندون از حمام بیرون میای...
روزها همش درگیر تو و کارهای توام و کمتر نت میام الانم نمیدونم چی شده که زود خوابیدی و من تونستم اینها را بنویسم 

وقتی با هم دیگه حساب کردیم دیدیم راست راستکی 19 ماهت شده قند عسلم!

 

 

وقتی نا خن هاتو را خودت با ماژیک  لا ک میزنی!!عصبانی

 

پارسال همین موقع اولین بار سوار تاب شدی و کلی ذووق کردی!

 امسال خودت به تنهایی سوار سرسره و چرخ و فلک میشی و ذوق میکنی!

پارسال این موقع فروشگاه رفاه!

اینم از امسالمون

 آخه جوجه تو قدت به سبد میرسه که منو میزنی کنار و میخوای خودت هل بدی؟؟

 

 

[ ۱۳٩٠/٦/۱٧ ] [ ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ ] [ پارمین مامان ] [ نظرات () ]

 

بعله 18ماه با 550 روز قشنگ گذشت و پارمین من 1.5 ساله شد؛

ما امسال برای ماه رمضون ، نه زولبیا و بامیه خریدیم و نه قطاب و باقلوا و پشمک

نه فکر بد نکنید نه من قند دارم و نه آقاموننیشخند

آخه شما که نیستید که ببینید ما توی خونمون یه شیرین عسل داریم که با وجودش همیشه کاممون  شیرینه!!لبخند

امروز واکسنش را زدم هر دوتا واکسن را توی پاش زد

اما اونی که توی پای چپ زد حسابی اذیتش کرد واشکش را درآورد

پاش خشک شده بود و با کمترین حرکتی گریه اش در میاومد.

الان که دارم این ها را مینویسم عسلک من خوابیده اما تب داره

امیدوارم هرچه زودتر بهتر بشه که من طاقت مریضیش را ندارم.

این هم از عکسای 18 ماهگی، خودم را کشتم تا یه عکس درست و درمون ازش بگیرم اما نشد که نشد .

این هم که میبیند موقعی که آماده شده بود که بریم بیرون با همکاری آقای پدر به هزار زحمت ازش گرفتم!اوه

اون یکی هم ادای جدیدش که هروقت کار اشتباهی میکنه لباش را اینطوری گاز می گیره و میگه : وآآآآآآآآآآآآییییییی!!!

از این به بعد تصمیم گرفتم که عکسای پارسال همین موقعش  را هم بذارم ببینید دخترم چقدر بزرگ شده!!بغل

 

[ ۱۳٩٠/٥/٢٠ ] [ ۱:٢۸ ‎ق.ظ ] [ پارمین مامان ] [ نظرات () ]

پارمین 17 ماهه من این چند روزه در شرایط خیلی بدی به سر میبره.  به چنان مریضی سختی دچار شده که توی این مدت 17 ماه بی سابقه بوده.

از شنبه پیش به طور ناگهانی اسهال و استفراغ شدیدی پیدا کرد و هیچ چیزی توی دلش بند نمیشد.پیش دکترش بردمش شیرش را عوض کرد و شیر مخصوص استفراغ براش نوشت و یه سری داروی دیگه برا استفراغش . بعد از استفاده این داروها یه کمی حالش بهتر شد اما اسهالش شدیدتر شد اینبار برای اسهالش بردمش پیش دکتر و یه سری داروی دیگه . اما ایندفعه هیچ تغییری نکرد و توی این حال و اوضاع  تب هم کرد و اشتهاش هم به کل برید حتی شیر هم به مقدار خیلی ناچیز میخوره این چند روزه  دوبار دیگه دکتر بردمش اما تا الان هم تب داره و بی حال افتاده.فقط گهگاه میگه "مامان ! آب بده!"چند تا قلوپ آب میخوره و دوباره میخوابه .شب ها از ترس تبش تا صبح نمیخوابم و دائم چکش میکنم .نمیدونم چرا اینقدر مقوامه  دیشب دوبار براش شیاف گذاشتم اما تغییری نکرد قطره استامینوفن و شربتش را هم بهش دادم اما تبش قطع نمیشه .

امشب دیگر از فرط استیصال یه قاشق مرباخوری شربت بروفن بهش دادم  تا بلکه این یکی افاقه کنه و جواب بده.

بچم خیلی لاغر شده چشماش گود رفته و اصلا رنگ و رو نداره .از شدت بیحالی حتی نمیتونه پلک ها ش را باز نگه داره!

اسهالش هم که اصلا خوب نشده .هر دفعه کلی آب بدنش دفع میشه اونقدر که با وجود پمپرزش ،لباسشم کثیف میشه!

 دکترا میگن این یه ویروسیه که باید دوره اش طی بشه تا خوب بشه .امروز دکتر میگفت تا 48 ساعت آینده خوب میشه.

 

امروز روز هفتم هستش که اینطور مریض شده بچم .

احساس میکنم که دارم با یک غولی دست و پنجه نرم میکنم اما پسش ور نمیآم

واقعا روحم خسته شده خیلی نگران پارمینم . حاضرم تمام زندگیم را بدم اما دخترم باز بخنده و بازی کنه دور خونه بچرخه و باهم قایم موشک بازی کنم

دوست دارم فردا صبح چشماش را توی چشمام باز کنه و مثل قبل با زبون شیرینش بهم بگه :"سلام مامان!"

این چند روزه صبح و شب را نمیفهمم هر بار که توی چشماش نگاه میکنم معصومانه با چشمای بی فروغش تو چشمام زل میزنه و لبخند مظلومانه ای بهم تحویل میده که دلم را میسوزونه.

تمام درد وبلات توی جون مامان من طاقت مریضی و این نگاه های معصوم تورو ندارم دختر گلمگریه

   دوست ندارم همش بی حال توی رختخوابت باشی زود خوب بشو باشه؟!گریهگریه

 دلم تنگ شده واسه لحظه هایی که کتاب قصه هات را بارها و بارها برات میخوندم  اما به چشمای نازت خواب نمی اومد و ازم میخواست یه بار دیگه برات بخونمشون!

 

 دعا کنین بهتر بشه  توی پست بعدی از شیرین زبونیا و پیشرفتاش مینویسم و عکس هم حتما میذارم.

بعدا نوشت : خدایا شکرت بالاخره بعد از چندروز همین الان تبش قطع شد

اینقدر خوشحالم که این وقت شب فقط یه جا میتونم خوشحالیم را بروز بدم اونم اینجاست!!

خدایا شکرت

اینم یه عکس داغ!

البته داغ داغ نیست  مال 3 هفته پیشه!! به دلیل مشکل فنی(نپرسید چه مشکلی که دلم از دست خودم خونه!!) فعلا عکسی در کار نیست!

این را داشته باشین تا بعد!!

 

 

[ ۱۳٩٠/٤/۱٧ ] [ ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ ] [ پارمین مامان ] [ نظرات () ]

 

امروز پارمین عزیز من 16 ماهه شد

 

کمابیش زبونش باز شده و هرچیزی را که بشنوه مثل یه طوطی باهوش تکرار میکنه

شیرین عسلی شده که بیا و ببینخوشمزه

حتی شب ها هم توی خواب حرف میزنه!خمیازه

به هرکسی و هرچیزی که ببینه سلام میکنه

میره تو دستشویی شیرآب را باز میکنه

میگه "ل َ لام آبا" (سلام آبا!)نیشخند

میریم بیرون هر آقایی که رد بشه صدا میزنه :" عمو!" وقتی نگاش میکنه میگه:" ل َ لام!" و تقریبا به همه عموهای توی کوچه سلام میکنه!تعجب

چند روزیه یاد گرفته میگه " ل َ لام ! چطولی؟"(سلام چطوری؟)نیشخند

بچم از صبح که پا میشه نماز میخونه تا شب !فرشتهفرشته

اینم از سجده کردنش!!

دستاشو به حالت قنوت میگیره و میگه :" اللهم َ "

 وقتی میخواد نماز بخونه روسری منو سرش میکنه و روی هرچیزی که باشه سجده میکنه مثل دستگیره آشپزخونه،دستمال کاغذی و چیزای دیگه

موقعی که میخواد صلوات بفرسته میگه :"الله محمد"

به فرشید میگه بابایی بعضی وقتا هم میگه بابا بَشی (بابا فرشید)

بسکه کتاب براش خوندم همه کتاباشو کلمه به کلمه حفظ شدمیول

موقعی که میخواد بخوابه

میگه :" اِتا..حَشین "(کتاب ...حسنی) و من مجبورم که تمام کتاب هایی که آورده را بارها براش بخونم تا خوابش ببره!

غذا خوردنش هم که خیلی بد شده و فقط شیر خشک میخوره!

بیرون که میریم کاملا مستقل شده و میخواد خودش راه بره . اگر با کالسکه باشیم یه مقداری داخلش میمونه اما بعد میخواد پیاده بشه و برام کالسکه هل بده!

دندوناش هم همون 10تای قبلیه!

[ ۱۳٩٠/۳/۱٧ ] [ ٢:٢٤ ‎ق.ظ ] [ پارمین مامان ] [ نظرات () ]

پارمین الان واسه خودش خانومی شده
از 20 فروردین رسما شروع به راه رفتن کرد
و از اونروز یه ریز راه میره
از اتاق توی آشپزخونه از آشپزخونه توی هال وهمینطور دور خونه میچرخه
و هرجاکه من باشم  اطراف من همه چیز را به هم میریزه!
تو آشپزخونه تمام محتویات کابینت ها را بیرون میریزه
تو اتاق کشوها را و روی میزها را روی زمین میریزه
کلا از شیطنت هاش هرچی بگم کم گفتم
بدتر از اون اینه که ویترین را باز میکنه و میره داخلش البته باید بگم که به دلیل اینکه چند تا تیکه اش را قبلا شکسته برام محتویاتش را خالی کردم اما  دحترک به ویترین خالی هم رحم نمیکنه و بیشتر دوست داره اسباب بازیهاش را توش بذاره و باهاش بازی کنه!
برا غذا خوردنش هم کلا خودکفا شده و تا که غذاشو میارم با جیغ وگریه اینقدر "قاشق قاشق" میکنه که مجبور میشم زیرش را یه چیزی پهن کنم و غذاشو بدم خودش که پخش کنه شاید یکی دوتا برنج یا عدسش را هم بذاره دهنش!
برا ماست هم همینطوره و تمام لباس و اطرافش را ماستی میکنه و من میمونم با کلی کثیف کاری که باید تمیز کنم!!
الان دوتا دندون دیگه اضافه کرده که جمعا میشه 10 تا دندون
دندون های قبلی قرینه در میاومدن اما ایندفه این دوتا دندون سمت راسته یکی بالا یکی پایین!!
 

پ ن :

١-همه اینا را گفتم اما باید اقرار کنم روزی صد دفه از خودم میپرسم قبلا چطور بدون وجود نازنین این وروجک زندگی میکردم؟؟

٢-از دیروز نمازش را ایستاده میخونه

یعنی میایسته  لباشو تکون میده انگاری یه چیزی زیر لب میخونه بعد بدون رکوع به سجده میره
قبلا نشسته نماز میخوند!!
البته اگه ازش غافل بشم نصف مهر را هم نوش جان میکنه!
٣- دائما حرف میزنه و به زبان خودش  منظورش را میفهمونه هر کلمه ای بشنوه به خوبی تکرار میکنه
میپرسم اسمت چیه  جواب میده "مانین"


۴- شب بیدار میشه صدا میزنه "ماما! می می!"
شیشه شیرش را میدم دستش میخوره بعد باز صدام میکنه شیشه را میده دستم و میگه "میسی"

۵-  و....

میمیرم واسه لحظه هایی که ازدور دستاشو باز میکنه و میپره بغلم

گردنم را میگیره و روی صورتم  چند تا بوس آبدار میکنه !!!

 

[ ۱۳٩٠/٢/۱٧ ] [ ۱:۳٦ ‎ق.ظ ] [ پارمین مامان ] [ نظرات () ]

 

امروز عسلک من 14 ماهه شد

 

 

 خیلی شیرین تر از قبل شده و با رفتارهاش و حرکاتش دل همه را میبره. خیلی کلمات را میتونه بگه و خیلی از آنها را به طرز خنده داری ادا میکنه.

این مدت بیشتر از قبل خونه مامان فرشید میریم و پارمین با اداهاش دل اونا را شاد میکنه و خنده را هرچند لحظه ای روی لباشون مینشونه.

مثلا یکی از کاراش اینه که دائم به کلاه آقاجون (بابای فرشید) گیرمیده و اگه سرش نباشه با دست روی سرخودش اشاره میکنه و میگه آقا... نیست.( یعنی اینکه کلاه آقاجون نیست) و وقتی میپرسیم کجاست به کلاه روی جالباسی اشاره میکنه و میگه اونا...بالا.(یعنی اینکه اونهاش اون بالا ) و آقاجون را مجبور میکنه کلاهش را روی سرش بذاره!!

اینم پارمین و کلاه آقاجونش!

 

  میره کنار مبل ها میایسته و پشت سرهم میگه : بالا بالا بالا (یعنی که میخوام از مبل ها بالا برم!! البته میگه بالُ)

وقتی از خواب بیدار میشه اگه پیشش نباشم با صدای بلند صدا میکنه : مامان! مامان! و اونقدر صدامیکنه تا برم و بغلش کنم.  

 وقتی بخواد بغلش کنم پشت سرهم میگه بغل بغل. قشنگیش به اینه که حرف لام را به طرز خاصی ادا میکنه! زبانش را تو دهنش گرد میکنه و میگه!!

صدای گاو،گنجشک،خروس،ببعی،کفتروالاغ،پیشی و... ببر را به خوبی در میاره. در مورد ببر دهانش را کامل باز میکنه و دستاشو مثل پنجه های ببر بالا میاره و یه جورایی مثل ببر نعره میکشه!

مادر بزرگ فرشید گهگاه مثل صاف کردن صدا سرفه میکنه پارمین دقت کرده بهش. و هروقت ازش میپرسیم ننه چی میگه دقیقا مثل خودش میگه "اوهوم!!"

 

از کاراش هرچی بگم کم گفتم هر چیزی میگم عین طوطی تکرار میکنه

قبلا اگه با کامپیوتر کارداشتم وبیدار بود براش یه آهنگ میذاشتم و مینشوندمش پیش اسپیکر کامپیوتر یا توی بغلم و به کارم میرسیدم اما تازگیا من را میکشه و از روی صندلی بلند میکنه بعد یه پاشو بالا میگیره و جمله "بالا بالا " را آنقدر تکرار میکنه تا بنشونمش روی صندلی و اونوقت میشه صاحب موس و کیبرد و اجازه ندارم دیگه بهشون دست بزنم!!

 

 

راستی این هم عکس" پارمین" من که از وقتی موهاشو کوتاه کردیم "آرمین" شده!!

 

 

 البته من هنوز هم دست از سر کچلش بر نمیدارم و هرازگاهی موهاشو یه گل و گیره ای میزنم !

 

 

 

البته اونم منو دست خالی نمیذاره و فورا درشون میاره!!

  و آخرین خبر اینکه بالاخره خانوم خانوما طلسم را شکوندن و راه افتادن!! از پریروز تاحالا یه کمی ترسش ریخته و کم کمک راه میره البته مثل قبل دستش را میگیرم و یکی دوقدم راه میبرمش و بعد بین راه رهاش میکنم خودش میاد!

 

[ ۱۳٩٠/۱/۱۸ ] [ ۱:۳۸ ‎ق.ظ ] [ پارمین مامان ] [ نظرات () ]

امروز در آستانه عید پارمین خانومی یکسالگی را پشت سر گذاشت و 13 ماهه شد!
خانوم  خانوما هنوز به طور مستقل راه نمیره بعضی وقتا میخواد یه کارایی بکنه اما جراتش را نداره به راحتی می ایسته و قر میده و نانای میکنه اما فقط چند قدم راه میره و بعدش دامب!!!می افته زمین! گاها ماتحت همایونی زمین میخوره  اما امان از وقتی که از پشت بیافته! بمیرم واسش کلی گریه میکنه !

در کل دائم از سرو کول من بالا میره و راضیه فقط انگشت کوچیکه منو بگیره و تاتا کنه!

کلمات زیادی را به راحتی ادا میکنه و کلا به هرصورت شده منظورش را میرسونه:
 
مامان
بابا
ادیث(خاله محدثه)
موعَمّد(دایی محمد)

عکس

شهلا!!(این کلمه را خیلی وقته میگه!!)
جوجو
اسب
پیشی
هاپو
ماه(ماهی )
به به (شیشه شیر)
مینو مینو(میو میو)
دَ دَ

ببعی
عام عام (ماشین)
دیگول دیگول( کتاب!)
عمو
عمه
بوسسسسسس
بوزی(عروسک بزغاله اش!)
عروس(عروسک)
اییا(بیا)
باش (باشه)
مرسی

فعلا همینا یادمه!!

راستی برعکس مامانش که عاشقه کارتونه اگه گفتین چی دوست داره؟؟

.

.

.

فیلم های علمی و آموزشی واقعی یه چیزی تو مایه های راز بقا!!!

 

 چند روز پیش من و فرشید سر یه موضوعی داشتیم بحث میکردیم فرشید همش خط و نشون میکشید و با من شرط میکردمشغول تلفن اونوقت پارمین نگاه میکنه تو چشای باباش و تند و تند پشت سرهم میگه باش باش (باشه! یعنی چشم!)قهقهه
فرشید میگه یه کم از دخترت یاد بگیر! چه همه حرف های منو قبول میکنه و میگه باشه!!

از خود راضیاز خود راضیاز خود راضیاز خود راضیاز خود راضیاز خود راضیاز خود راضیاز خود راضیعینکعینکعینکعینکعینکعینکعینکعینکعینکعینکعینکعینک

 

[ ۱۳۸٩/۱٢/۱٧ ] [ ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ ] [ پارمین مامان ] [ نظرات () ]

 

 

17 بهمن 1389 اولین جشن تولد پارمین کوچولو برگزار شد

با وجود مشکلات قبل از تولد, روز جشن تولد همه چیز خوب پیش رفت  اما پارمین خانم به اندازه تمام یکسالش گریه کرد از بغل مامانم پایین نمی اومد حتی پیش منم نمی اومد و فقط گریه میکرد !

دوروز بعدش  به پیشنهاد دکترم و به دلیل درد شدید زانوهام ، مجبور شدم جگر گوشه ام را پیش مامانم بذارم و 4 روز  توی بیمارستان رنج فراغش را تحمل کنم. تعریف کردنش هم برام سخته واقعا خیلی سخت گذشت، اما شکر خدا به پارمین زیاد بد نگذشت چون شیر خشک میخورد و به مامانم هم خیلی وابسته بود دوری از من اصلا براش مهم نبود دائم به خونه زنگ میزدم تا صداش را بشنوم و یه ذره دلم آروم بگیره هر روز عصر هم میاوردنش تو حیاط بیمارستان میرفتم پایین میدیدمش اما شیطون بلا ازم قایم میشد و با گریه و نق نق مامانم را مجبور میکرد که از اونجا ببردش! حتی بغلم هم نمی اومد!!

الان هم که به اصرار خودم اومدم خونه خودمون فقط به خاطر پارمین بوده دلم براش یه ذره شده بود توی بیمارستان !

فعلا استراحت مطلقم!(مثلا!!)

حس نوشتن ندارم، این یه دونه عکس را داشته باشین فعلا چشمک

اگه حسش اومده بعدا یه سری حرفا را اضافه میکنم!

 

این آدم برفی کوچولوی من که فقط چند دقیقه لباسش را تحمل کرد!

 *********

اینم بقیه عکسا:

کیک تولد دستپخت خودم

 

 

 

گیفت ها

که شامل یه جفت گوشواره آدم برفی و یه تقویم بود

 

اینم مهمون ویژه که من عاشقشم!!

 

 

مرسی از خاله محدثه که اگه نبود هیچ کاری از پیش نمیرفت واقعا تو این مدت تمام زحمت ها را تنهایی کشید!

اینجا میخوام بگم پارمین و مامانش خیلیییییییییی دوستت دارن خاله کوچولو!قلب

[ ۱۳۸٩/۱۱/٢٥ ] [ ٢:۱۱ ‎ب.ظ ] [ پارمین مامان ] [ نظرات () ]

یازده ماهگی !

مینویسم اما باورم نمیشه دختر خوشگل من یازده ماهه شد

یک ماه دیگه یکسالش میشه

اصلاً اصلاً باورم نمیشهتعجب

چقدر زود گذشت

{#emotions_dlg.e54}{#emotions_dlg.e54}{#emotions_dlg.e54}{#emotions_dlg.e54}{#emotions_dlg.e54}{#emotions_dlg.e54}{#emotions_dlg.e54}{#emotions_dlg.e54}{#emotions_dlg.e54}

 

 

 

 

 

 

[ ۱۳۸٩/۱٠/۱٧ ] [ ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ ] [ پارمین مامان ] [ نظرات () ]

 

 

 

امروز پارمین کوچولو ده ماهگی را پشت سر گذاشت و وارد یازده ماهگی شد.

 

 

 

 

باورم نمیشه ده ماه است که با وجود این فرشته آسمونی خوشبخترین انسان روی زمینم ! شک ندارم که خدا این فرشته کوچولو را فرستاد تا بهم بگه که به یادمه!

 

 

 

 

آخخخخخخخخخخ که چقدر دوستش دارم به قدر دنیا میخوامش!

نه دنیا کمه خیلی کمه در مقابل عظمت عشقی که من به این گوهر یکدانه دارم!

روز به روز عاشقتر میشم

روز به روز شیرین تر میشه

و...

 روز به روز خوشبختر می شویم!

در سومین روز از سومین ماه پاییز دوتا دندون بالاییش هم دراومدند و خانومی الان چهار تا مروارید سفید داره!

نشستنی طی طریق میکنه و مطمئنم دیگه چهار دست و پا نمیره تا وقتی که راه بیافته، مثل کوچیکیای داداشم باسنش را روی زمین میکشه و کل خونه را گز میکنه!! این بچه واقعا حلال زاده است(یکی بگه مگه شک داشتی؟؟نیشخند) کپی داییشه! البته داییشم کپی منه ها!!!

دندوناشم عین خودمه فرم و رنگ موهاش همه چیزش به خودم رفته و روز به روز شبیه تر میشه، هیچ چیزش به باباش نرفته!

از آواز خوندنش بگم که وقتی سر به آواز بر میداره دیگه کم نمیآره!

دادا...آب... بابا... جوجو...جیز...به به... دَدَ  را خیلی قشنگ ادا میکنه!

میگم چشمات کو نشون میده در مورد گوشاش،موهاش، دندوناش،پاهاش و دستاشم همینطور به خوبی میشناسه و نشونشون میده!

 

هنوز بد غذاست اما کمابیش یه چیزایی میخوره!

توی یه چشم به هم زدن خودش را به کتابخونه می رسونه و کل کتاب ها را میکشه بیرون و شروع به مزه کردن تک تک اونها میکنه!

کلا کتابخوار متبحریه!!

 

 

 

 

 

پ ن : متن نخودچی خورون را وقتی نوشتم که جو گیر بودم اما الان دیگه اصلا بهشون فکر هم نمیکنم!اصلا ارزشش را نداره!

 

 

[ ۱۳۸٩/٩/۱٧ ] [ ٤:٢٧ ‎ب.ظ ] [ پارمین مامان ] [ نظرات () ]

 

 

بله! این دیگه گفتن نداره که در  هفدهمین روز هشتمین ماه سال هزاروسیصد و هشتادو نه،

 پارمین گوگولی من نه ماهه شد.

خانوم کوچولو کلی پیشرفت کرده نسبت به ماه قبلش.

اول باید بگم در کمال ناباوری غذا خوردنش بهتر شده و

 گه گاه یه چیزی میخوره اما باید با دست کوچولو کوچولو اندازه یه نخود بذارم دهنش و چند دقیقه منتظر بمونم تا پایین بره بعد لقمه بعدی!و این پروسه گاه یک ساعت طول  میکشه!! تازه بعضی وقتا باید ماست هم دم دستم باشه که اگه غذا را تودهنش نگه داشت به خاطر ماست پایین بده! خلاصه اینکه ماجرایی داریم با غذا خوردن این دختر !

متاسفانه هنوز میلی به سینه خیز و چهار دست و پا رفتن نداره فقط میغلته نمیدونم شاید به خاطر اینه که زود گذاشتمش تو رورئک !(اینقده دلم میخواد چهار دست و پا بره که نگو!) 

توی رورئک سواری خیلی چیره دست شده و حتی به قول داداشم  تک چرخ میزنه! با روروئک کل خونه را زیر پا میگذاره و اگه جایی گیر کنه دنده عقب میگیره و پس و پیش میکنه

تا بالاخره رد بشه!

مشکل جدیدم باهاش اینه که میاد توی آشپزخانه و به دسته فرگاز آویزون میشه یا اینکه نوک پنجه پا می ایسته و با دسته های گاز بازی میکنه  و دائم باید نگرانش باشم!

نزدیک بخاری میره و دستش را دراز میکنه طرفش اما میترسه لمسش کنه  یه دفه بهش گفتم جیزه . حالا دیگه هی نگاش میکنه و میگه جیییییییییییییییییز!(کشدار بخوانید)

فعلا دیگه چیزی از شیرین کاریاش یادم نمیآد اما باید بگم خیلی شیرین و بانمک شده،عاشق دالی کردنه و دوست داره بشینی براش کتاب بخونی و اون عکساشو تماشا کنه!

تا صدای آهنگ میشنوه خیلی ماهرانه نانای میکنه و بشکن میزنه البته بشکنش صدا نداره!! دخترم روز به روز نانای کردنش بهتر میشه !حتی اگه با یه چیز ضرب بگیری شروع میکنه به نانای!(و من  مطمئن تر میشم که نانای کردن یه چیز ذاتیه!!)

خانومی عاشق دَ دَ رفتنه و تا میگی خداحافظ، تند تند بای بای میکنه!

بهش میگم "پارمین چشات کو" چشماشو به هم میزنه!

دائم سق میزنه !

کلا باهاش سرگرمم و همش به خودم میگم من چطور قبلاً بدون این جیگر طلا زندگی میکردم؟!!

وقتی خوابه دلم براش تنگ میشه و وقتی بیداره کلی باهاش بازی میکنم!

وقتی خوابش میگیره مثل یه پیشی ملوس و شیطون میشه آدم میخواد درسته قورتش بده!

 

[ ۱۳۸٩/۸/۱٦ ] [ ٩:٤٠ ‎ب.ظ ] [ پارمین مامان ] [ نظرات () ]

 

هشت ماهگی پارمین خانوم مصادف شده با روز دختر!
دختر خوشگل مامان هشتمین ماهگردت و روز دختر را بهت تبریک میگم!
عسل مامان هشت ماهش شده و الان دوتا دندون سفید و کوچولو داره

   بابا ،آبَه(منظورحمومه!)، دَ دَ  ، دادا و گَلگَل(منظور لامپ لوستر و هرچیزیه که از سقف آویزون باشه!) را به راحتی ادا میکنه و معنیشونو میدونه بعضی وقتا پشت سرهم یه سری کلمات را قطار میکنه و به لهجه خودش یه چیزی میگه!خنده

اگه یه تیکه پارچه یا لباس دستش بیاد تو سرش میکنه!

چند روز پیش شلوارک عروسکش را درآورده و توسرش کرده بودنیشخند

علاقه شدیدی به این داره که تل موی من را دربیاره و دوباره تو موهام بزنه!!دلقک
بعضی وقتا هم توی موی خودش میزنه!
اگه چیزی دستش باشه به بقیه تعارف میکنه(دختر باادب مامان!)
 تازگیا بای بای میکنه!!!

دست دسیاش  منو کشته!
  متاسفانه هنوز میلی به سینه خیز رفتن و چهار دست و پارفتن نداره.
و بدتر ازهمه... هنوز غذا نمیخوره!!


قطره آهن و مولتی ویتامینم نمیخوره اگه بدم کلا حالش بهم میخوره اگه چیزی تو معده اش باشه برمیگردونه!
    اما به مرحمت شیر خشک! قدو وزنش خیلی خوبه!

عاشق گوشی موبایله و دوست داره آهگشو عوض کنه و با هرآهنگ سرسری میکنه و قر میده!!

 

اینم یه لحظه که خاله جونشون با موبایل شکارش کردن!

 

 

[ ۱۳۸٩/٧/۱٧ ] [ ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ ] [ پارمین مامان ] [ نظرات () ]

 

بله عسل خانوم ماهم 7 ماهه شدند و روز به روز شیرین تر میشند!! هر یه روز یه کار جدید و یه سرگرمی جدید!

لبخندکافیه براش یه شعر بخونی یا یه آهنگ براش بذاری چالاپ چالاپ دست میزنه!( نمیدونم این بلا از کجا میدونه که با آهنگ باید دست زد؟؟یعنی ما آدما فطرتا  این کار را بلدیم؟؟سوال)

لبخندسرسری میکنه!

لبخندبدون کمک میشینه!(دیگه ولو نمیشه!)

لبخندبه به را به طور خیلی محکم ادا میکنه!

لبخندبابا بابا گفتنش منو کشـــــــــــــته!!

لبخندبا روروئکش  تمام خونه را  گز می کنه و اگه در دسشویی(روم به دیفال!!)یا حمام هم باز باشه با کله وارد میشه!!

لبخندبغل مامانم که میره دیگه بغل هیچ کس نمیره باید با گریه بگیریش!

لبخندهنوز هم عاشق چهره های جدیده و ازهیچ کس غریبی نمیکنه!به آدمای جدید خیلی قشنگ نگاه میکنه دقیقا مانند یه کاشفیول تموم صورت شخص را بررسی میکنه!

لبخنداگه کسی عینکی باشه در اولین اقدام عینک شخص مزبور را برمیداره و میخوره!!یول

لبخنداگه مرد باشه دست میکنه تو جیب پیراهنش و هرچیزی را که دستش اومد برمیداره، وارسی میکنه و میچشه!!

 

کارایی که نمیکنه هنوز:

ناراحتمیلی به سینه خیز و این قرتی بازیا(!!) نداره!

ناراحتدندونشون تشریف درنیاوردن هنوز اما فکر کنم به زودی باید سروکله اشون پیدا بشه!(عجب جمله ای!نیشخند)

ناراحتهنوز غذا نمیخوره!  فقط شیر خشک،گاهی ماست و دیگر هیچ... بعضی وقتا با گریه یه قاشق کوچولو سوپ یا حریره بهش میدم اما خوب یه موقع هایی همچین سبز بالا میاره که تا چندروز از فکر غذا دادنش میام بیرون !گریهگریه

 

 

 

[ ۱۳۸٩/٦/۱٧ ] [ ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ ] [ پارمین مامان ] [ نظرات () ]

 

 

خدای من  عسلی من 6 ماهه شده ! اگه بدونین چقدرتودل برو شده با اداهاش با رفتاراش دل هرکسی را میبره ، از هیچ کسی غریبی نمیکنه و به قیافه های جدبد لبخند میزنه! عاشق بیرون رفتنه و از تماشای آدما و ماشینا لذت میبره! تا میشینه تو ماشین شروع به آواز خوندن میکنه!

با رورئکش کلی دور خونه میچرخه و به هرچیزی کار داره! میره طرف درخت گیلاس مصنوعی کنار هال و دستای کوجولوش را دراز میکنه تا گیلاس های قرمزش را بکنه(خدارا شکر هنوز دستش نمیرسه!!)نیشخند روروئکش را هل میده زیر میز پذیرایی و روی پنجه پاش بلند میشه دستش را دراز میکنه و شکلات خوری را به طرف خودش میکشه و شکلاتاش را پخش میکنه و باهاشون بازی میکنه! جای دستای کوچولوش همه جا روی میز و عسلی و هرجا که بگین هست!لبخند

تازگیا موقع گریه کردن یه سری کلمات را ادا میکنه که من خودم تفصیرشون میکنم : " بابا، ماما،نه نه،..." و کلا یه سری کمه تو این مایه ها!

بدون کمک یه کمی میشینه اما بعد از چند دقیقه غش میکنه!!

 طبق منوال قبلش می غلطه اما هنوز نمیتونه رودستاش بلند بشه یا به جلو و عقب بره!

 

 

 

هنوز هم غذا نمی خوره!!چه کار کنم؟؟سوالگریه

 

[ ۱۳۸٩/٥/۱٧ ] [ ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ ] [ پارمین مامان ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

یه زمستون سخت را پشت سر گذاشتیم خیلی سخت بود ،امّا گذشت... توی یه روز قشنگ بهاری خدا یه قاصدک کوچولو را فرستاد تا توی گوشم پیغام خدا را زمزمه کنه: من به یادتم ! تو چطور؟؟ ...و این بهانه ای شد تا این وبلاگ را بسازم و لحظه های شیرین با قاصدک بودنم را ثبت کنم و همیشه باور داشته باشم که بعد هر سختی یه گشایشی هست !!
لینک دوستان
<
امکانات وب
RSS Feed

ممنون که تشریف آوردین نظر یادتو نره!