کد عروسک مرلین Lilypie Premature Baby tickers دختر طلا -

.
[ ۱۳٩٠/۱٢/۱۳ ] [ ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ ] [ پارمین مامان ] [ نظرات () ]

        

با هم دیگه رفتیم پارک واسه قدم زدن
میگم پارمین دستت را بده به من نخوری زمین
با اعتراض میگه :"نه !! خودم بلدم!"
بعد از مدتی بدو بدو کردن بهش میگم :"پارمین دست من را بگیر گم نشم!"
میگه!:"آهان دشتت را بده به من که گم نشیآ!!"
و دستم را محکم میگیره!
هر دفعه ای محض شوخی دستم را رها میکنه و جلو میره بعد  میگه :"مامان بگو دستم را بگیر که گم نشم!!"

 کنار دیوار ایستاده و کمرش را به دیوار تکیه داده یه پاش را برده بالا و به زحمت داره جورابش را میپوشه
مامانم بهش میگه :"پارمین بیا که جورابت را بپوشونم"
با اعتراض میگه:"نه !خودم بلدم!"
و باز با جورابش کلنجار میره و برعکس جوری که کف جوراب  روی پاشه جوراب را میپوشه
میفهمه که اشتباه کرده اما نمیدونه باید چه کار کنه
اعصابش خرد میشه و نق نق میکنه
من که تمام مدت نگاهش میکردم بهش میگم میخوای کمکت کنم؟
میگه :"آهان! کمکم کن!"

 

  میخوام پروژه پوشک گیرون را شروع کنم
بازش میذارم تا هروقت جیش داشت ببرمش دستشویی!
میبینم یه پوشک دستشه و میدوه طرفم :"مامانی منو پوشک کن جیشم داره میاد!!"

چند روز پیش موقع رایت سی دی گیر داده بود به کامپیوتر و میخواست که دکمه سی دی درایو را بزنه. محکم بهش گفتم :"پارمین دست نزن!!!"

با سرعت دوید رفت توی اتاق و سرش را گذاشت روی تخت  و قهر کرد مثلا!!

رفتم منت کشی و آشتی کنون و اینا!

الان روزی صد دفعه میگه :"دیدی دیروزی  منو دعوا کردی؟؟هان؟هان؟"

و من شرمنده میشم از اینکارم!(دختره نازک نارنجی!!!)

 میخوام بخوابم اما گویا دختری اصلا میلی به خوابیدن نداره !
بهش میگم :"من دارم میخوابم سرو صدا نکنیآ!
لبخند شیطنت آمیزی میزنه و دو خونه میدوه و با صدای نون خشکی داد میزنه:"سرو صدآآآآآآآآآ  ،سروصدآآآآآآآآآآآ"
میگم شلوغ نکن بچه خوابم میاد.
با همون فریاد قبلی ادامه میده:"شلوغغغغغغغغغغغغ،شلوغغغغغغغغغغغغغغ"

 

 

 دخملی در حال دیدن سی دی های با نی نی چنان محو تماشاست که اصلا متوجه من نشد!!

[ ۱۳٩٠/۱۱/۳٠ ] [ ٦:٠٠ ‎ب.ظ ] [ پارمین مامان ] [ نظرات () ]

 

 

××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

بعدا نوشت:

این پیامک دختر داییمه (مامان ارشیا) شب یلدا واسم فرستاد:

توی این شب بلند سال برای سلامتی همه مریضان و ارشیای من هم دعا کنیم و ازش بخواهیم سال دیگه این شب بزرگ را با حضور سالم ارشیا جشن بگیریم.

 

یه موقع هایی که پارمین میخوابه دلم واسش یه ذره میشه هی میرم بالای سرش نیگاش میکنم و دعا دعا میکنم زود بیدار بشه  دلم واسه نگاهش  حرف زدنش تنگ میشه

سمیه عزیزم واقعا سخته اصلا نمیتونم خودم را جای تو بذارم  اصلا فکر ش را هم نمیتونم بکنم که ارشیای نازنینت 40 روزه که خوابیده و تو هر لحظه منتظر یه معجزه ای که شاید بیدار بشه و صدات کنه  چشمهای قشنگش را تو چشمهای تو باز کنه و لبخند تو را ببینه

سمیه نازنینم فاصله ها اجازه نمیدن که کنارت باشم و بهت امیدواری بدم

اما از اینجا تمام لحظه ها خدا خدا میکنم که بهم زنگ بزنی و خبر سلامتی ارشیای نازنینت را بهم بدی ...

 

[ ۱۳٩٠/٩/۳٠ ] [ ٥:٠٤ ‎ب.ظ ] [ پارمین مامان ] [ نظرات () ]

 

دختر نازنین من در سالروز ولادت امام رضا (ع)  بیست ماهه شد.

دوست داشتم واسش یه جشن کوچولو بگیرم

اما سرماخوردگی شدیدش اجازه این کار را بهم نداد.



الان حدود یکهفته است که سرماخورده یا بهتر بگم ویروس گرفته و انواع مریضی ها را تجربه کرده
شب تا صبح بی قراری میکنه و صبح تاشب غر میزنه
چند بار هم بردمش دکتر و هنوز هم خوب خوب نشده
دوروز اولی که مریض شده بود شب تا صبح نخوابیدم و بالا سرش بودم  صبح ساعت 7.5 به مامانم زنگ زدم و گفتم که پارمین مریضه و منم از بی خوابی دارم میمیرم  مامانم خودش را رسوند وپارمین را با دفترچه بیمه و کلید خونه تحویلش دادم و روی تخت ولو شدم و به خواب عمیقی فرو رفتم
یهو بیدار شدم دیدم ای داد بیداد ساعت 12 ظهره و خونه ساکته و هیچ کس نیست .نگران شدم با مامانم تماس گرفتم  خندید و گفت دخترت را دزدیدم !!گفتم چی شد؟! گفتش که پارمین را بردم دکتر و داروش را گرفتم و اومدم خونه  دیدم خوابی ،ظرف های دیشبت را شستم و یه قدری کارهات را انجام دادم دیدم بیدار نشدی پارمین را گذاشتم روی صندلی و کمربندش را بستم و با خودم بردمش که راحت بخوابی
الان هم استراحت کن هر وقت گفتی میارمش!
نمیدونین اون لحظه چه احساسی داشتم واقعا به خاطر داشتن چنین نعمتی خدا را شکر کردم و از خدا خواستم همه مادرها را سالم و سلامت نگه داره که توی چنین شرایطی تنها فرشته نجاتند!!

پارمین نازنازی توی 20 ماهگی تعداد زیادی از جملات را میگه و به خوبی در 90درصد موارد منظور ما را متوجه میشه

اگه کسی (مثلا باباش)بدون پشتی وسط اتاق دراز بکشه ، میگه :"آگی(آخی)!بابایی آبیده!چیشاش بسته!پشتی نداره!پشتی اتاقه؟؟بله؟؟!الان براش میارم!!!" و بدو بدو میره تو اتاق و کشان کشان یه پشتی میاره و زیر سر باباش میذاره!

هروقت حوصله اش سر میره میگه:"بابایی لیباس بکوش(بپوش) پارمین بیبر دد!"

عاشق موتوبوس و ماشین بسرگه!!(اتوبوس و و ماشین بزرگ!)


اگه آقای پدر بدون خداحافظی با پارمین خانوم بیرون بره

خانوم شاکی میشه که :"بابایی رفت دد!پارمین اودافظی نکرد!؟"

 


کنترل ضبط  را میاره میده به من که:"مامان نانای اوشن کن!دش بزن!برقش(برقص!!) !!" و شروع میکنه به قر دادن!

چند روز پیش رژگونه من را برداشته و بی رحمی تمام برسش را روی محتویات قوطی میکشه و بعد برس را روی گونه اش میماله!دویدم و از دستش گرفتم میگه :"بده به پارمین !اوشگل بشه !نانای بشه!!"


رفته سر آبنما ازش آب بر میداره دست و صورتش را میشوره !!!نیگاش میکنم میگه :"مامان بیا!دستت بوشور!اوشگل بشی !نانای بشی!!"

خلاصه اینکه اگه بخوام بگم باید تا فردا صبح بنویسم .حالا یه دقه خوابیده وقت کردم بیام آپ کنم !!{#emotions_dlg.e20}

 

عکس مهر ماه پارسال


هنوز غذا نمیخوره و تصمیم گرفتم یه ذزه که سرماخوردگیش بهتر شد یواش یواش از شیر بگیرمش!ایشالا این پروژه تموم بشه باید پروژه پوشک گیرون را هم راه بندازیم!شاید یه قدری اوضاع بهتر بشه!  

سعی میکنم تو اولین فرصت به تمام دوستان گلم سر بزنم شرمنده لطفتونم     

[ ۱۳٩٠/٧/۱٧ ] [ ٤:۱۳ ‎ب.ظ ] [ پارمین مامان ] [ نظرات () ]

 

نازنینی مثل برگ گل

عزیزی نفسی برام ، نمیدونم کی و کجا  خدای مهربون صدای خواهش من را شنید و تو دردانه آسمانی را به من هدیه کرد .

اولین بار که تپش قلب کوچولوت را شنیدم،  تمام غم های توی قلبم جاشون را به شادی دادند واز اون روز  دیگه هیچ غمی توی دلم نمیشینه. غم و غصه ها مثل همیشه میان و وقتی میبینند جایی ندارند راهشون را میکشن و میرن!

آخه من یه دختر دارم که تموم قلب مامانش را تسخیر کرده!

دختری که با اداهاش ، با رفتارهاش، با مهربونیاش  به مامانش میگه  مامان من هدیه خداوندم برای دل دردمند تو! پس تا وقتی خدای به این مهربونی را داری که واسه غمهای گذشته و آینده ات مرهمی اینچنینی بهت هدیه میده، دیگه چی میخوای؟!

همیشه آرزوی داشتن یه دختر داشتم  و خداوند این آرزوی من را برآورده کرد و تو نوگل نازنین را بهم هدیه داد

امیدوارم بتونم مادر خوبی برات باشم وعاشقانه برات مادری کنم!

 

 

 

بعدا نوشت:از تمام دوستان خوبم که توی پست قبلی من را مورد لطفشون قرار دادن و راهنماییم کردن ممنونم!

 

 

 

  

[ ۱۳٩٠/٧/۱٠ ] [ ٢:٥۱ ‎ب.ظ ] [ پارمین مامان ] [ نظرات () ]

دوستت دارم عاشقتم با هیچیییییییییی تو دنیا عوضت نمیکنم
تو معنای زندگی را برای من زنده کردی و به بودن من رنگ زیبایی نشاندی
عاشق اداهاتم
عاشق حرف زندنتم و عاشق خوابیدنتم. لالایی شبانه من نفس های آرام توست که با هر دم و بازدم تا عمق جانم را میسوزاند و عشق را جز این چی میتونم معنا کنم

دختر نازنینم امروز 19 ماهه شدی
مثل یه دانش آموز خوب،آماده یادگیری هستی کاری نداری معلمت کیه! باهوشی مثال زدنی هرچیزی را که بشنوی تکرار میکنی و هرچیز را که ببینی تقلید میکنی کافیه صدایی را بشنوی و آنوقت سعی میکنی تکرارش کنی!مثل صدای بلبلی که جدیدا  بابایی برات خریده هروقت چهچه میزنه تو هم با لبات سعی میکنی یه جوری چهچه بزنی!
شیرین زبون من ! وقتی گرمت میشه دستی به گردن و زیر موهات میکشی و با حالتی کلافه از گرما میگی:"مامان گبه!لوله بشن" یعنی مامان گرمه کولر را بزن!
به بابای من میگی میتی (منظور همون مهدی هستش!)
به بابا فرشید هم میگی بشید!
به اتوبوس میگی موتوبوس و عاشق اتوبوس سواری هستی با دوتا دستت صندلی جلویی را میگیری و آروم  میشینی و بیرون را نگاه میکنی!
هروقت هم که حوصلت سر میره میای دستات را بازمیکنی و میگی مامان بلیزا!بییم دد (مامان بغلم کن بریم دد)
و خوب پر واضح که دلچسب ترین دد برای تو الا سلسله(الاکلنگ و سرسره) هستش
و متاسفانه برخلاف  قبلنا هیچ میلی به اینکه خودت راه بری نداری و دوست داری همش بغل من باشی و فقط بفل من نه هیچ کس  دیگه!!

ماه را خیلی دوست داری و هرشب توی آسمون دنبالش میگردی.

محبوب ترین بازیهات پازل ها و هوش چینه که بارها و بارها میچینیشون و خسته نمیشی ازشون!

قایم موشک را هم دوست داری و دائم جایی را برا قایم شدن پیدا میکنی و صدا میزنی :"مامان مانین نیست! مانین کوشش؟؟" و من کل خونه را الکی دنبالت میگردم و صدات میکنه تا بالاخره پیدات کنم بعضی وقتها موهات را مکشی تو صورتت و پشتشون قایم میشی تامن پیدات کنم!!

خیلی از جملات را به راحتی ادا میکنی
مثلا چند شب پیش به یکی از فامیلا که تازه داماد هم تشریف دارن میگفتی

 "وحید دوشت دارم!!"(وحید دوستت دارم!)که صد البته این جمله در کمال آرامش و در حضور نو عروس بود!
پول را به خوبی میشناسی و تا که بابایی بیچاره را میبینی میدوی قلکت را میاری و میگی :"بابا پولی بده!"
یه چیزی را که میخوری و دوست داری میگی :"به به اوشمزه اس!" یعنی به به خوشمزه است و این جمله را با چنین ادایی میگی که به درد تبلیغات تلویزیونی میخوره!

 چندروز پیش بعد از دوسال که مسافرت نرفته بودیم بار سفر را بستیم و عازم یه مسافرت چهار روزه شدیم ببینیم این دختر خانوم تا چه حد همکاری میکنن که واقعا از این امتحان سربلند بیرون اومدی و واقعا منو سورپرایز کردی از این به بعد بدون هیچ ترس و واهمه ای میتونیم هرجا خواستیم بریم!
" توی جاده هرچی کامیون میدیدی داد میزدی"مامان ماشین بسرگ(بزرگ) ببین
مدتی هم هست که میل به استقلال داری و تا که یه ذره پوشکت را کثیف میکنی حوله را برمیداری و شلوارتو در میاری پوشکت را باز میکنی و عازم توالت میشی!!
که اگه حواسم بهت نباشه خودت آب را باز میکنی و میخوای خودت را بشوری!

از حمام هم بدت میاد و باید با کلک و بهانه رنگ انگشتی ببرمت و به عشق حوله ات بشورمت که گریه و صدای داد وهوارت تمام ساختمان را پر میکنه و با پوشیدن حولت همه چیز تموم میشه و خوشحال و خندون از حمام بیرون میای...
روزها همش درگیر تو و کارهای توام و کمتر نت میام الانم نمیدونم چی شده که زود خوابیدی و من تونستم اینها را بنویسم 

وقتی با هم دیگه حساب کردیم دیدیم راست راستکی 19 ماهت شده قند عسلم!

 

 

وقتی نا خن هاتو را خودت با ماژیک  لا ک میزنی!!عصبانی

 

پارسال همین موقع اولین بار سوار تاب شدی و کلی ذووق کردی!

 امسال خودت به تنهایی سوار سرسره و چرخ و فلک میشی و ذوق میکنی!

پارسال این موقع فروشگاه رفاه!

اینم از امسالمون

 آخه جوجه تو قدت به سبد میرسه که منو میزنی کنار و میخوای خودت هل بدی؟؟

 

 

[ ۱۳٩٠/٦/۱٧ ] [ ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ ] [ پارمین مامان ] [ نظرات () ]


رمضان آمد و آهسته صدا کرد مرا
مستعد سفر شهر خدا کرد مرا

از گلستان کرم طرفه نسیمى بوزید
که سراپاى پر از عطر و صفا کرد مرا

نازم آن دوست که با لطف سلیمانى خویش
پله از سلسله دیو دعا کرد مرا

فیض روح‌القدسم کرد رها از ظلمات
همرهى تا به لب آب بقا کرد مرا

من نبودم بجز از جاهل گم کرده رهى
لایق مکتب فخر النجبا کرد مرا

در شگفتم ز کرامات و خطاپوشى او
من خطا کردم و او مهر و وفا کرد مرا

دست از دامن این پیک مبارک نکشم
که به مهمانى آن دوست ندا کرد مرا

زین دعاهاست که با این همه بى‌برگى و ضعف
در گلستان ادب نغمه سرا کرد مرا

هر سر مویم اگر شکر کند تا به ابد
کم بود زین همه فیضى که عطا کرد مرا


التماس دعا

[ ۱۳٩٠/٥/۱٠ ] [ ٧:٥٢ ‎ب.ظ ] [ پارمین مامان ] [ نظرات () ]

 

 

کنجکاوی کودکانه

 

دارم خیاطی میکنم با کنجکاوی مثال زدنی دور وبرم میپلکه و هر دفعه یه جایی از چرخ خیاطی را مورد بررسی قرار میده!

[ ۱۳٩٠/۳/۳٠ ] [ ۸:٢٢ ‎ق.ظ ] [ پارمین مامان ] [ نظرات () ]

 

دارم توی آشپزخونه به کارام میرسم میبینم  اومده از روی میز کنار مبل ها کشان کشان شیرینی خوری را بر میداره و با همه سنگینیش دودستی میگیرتش و میبره میذاره وسط هال
با خودم میگم بذار چند دقیقه ای سرش گرم باشه تا من به کارام برسم

 با ذوق عجیبی صدام میکنه :مامان مامان!
میرم پیشش و میبینم خودش را به زور داخل این ظرف کوچیک جا داده پاهاش را هم جمع کرده تا کاملا جا بشه توش!
حالا همه اینا به کنار
کشته اون مماخشم که  وقتی خودشو لوس میکنه اینطور جمعش میکنه!

 

 

پی نوشت:

همیشه بهترین،عزیزترین ،مهربونترین و محرمترین دوستم مادر عزیزم بوده و هست
ای کاش رابطه من هم با دخترم هم همینطور باشه

روز مادر را به همه مادرهای مهربون و عزیز تبریک میگم
میترا مامان مهرناز اونقدر قشنگ نوشته که حیفم میاد شما هم نخونین!

 

[ ۱۳٩٠/۳/٤ ] [ ۳:٥۸ ‎ب.ظ ] [ پارمین مامان ] [ نظرات () ]

 

نمی دونم چی بگم از دست تو که اینطور توی قلب و روح من ریشه دوانده ای!

بهت میگم عآآآآآآآآآآآآشقتم!

جواب میدی : آآآآآآآآآآآآآشششش(یعنی عاشقتم!!)

آخه فسقلی من چه کار کنم ازدست این شیرین زبونیات؟؟

میاد تو آشپزخونه صدام میکنه : مامان! مامان !

میگم بله !؟

کلی به زبون خودش جقول بقول سرهم میکنه و مثلا باهام حرف میزنه

بعدش گردنش را کج میکنه میگه باشه؟!

میگم باشه !

اونوقت قانع میشه و باز برمیگرده سر کارش!!قلب

[ ۱۳٩٠/۱/۳۱ ] [ ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ ] [ پارمین مامان ] [ نظرات () ]

 

چند روزی میشد که کنترل ویدئو (که از متعلقات پارمین خانومه)گم شده بود همه جا را گشتیم هرجا به فکرمون رسید زیر مبل ها, کابینت ها, ویترین,اسباب بازی های پارمین و خلاصه همه جا!

اما نبود که نبود!سوال

کاملا ناامید شده بودیم و به فکر خرید یه کنترل جدید بودیم که یکروز دیدیم که .......

بله پارمین خانوم کنترل به دست توی حال برا خودش آواز میخونهزباننیشخند

حالا اینکه این کنترل کذایی را کجا گذاشته بودکه خودش پیدا کرده یه معماییه که تا حالا نتونستیم حلش کنیم!!

سوالسوالسوالسوالسوال

[ ۱۳۸٩/۱٢/٥ ] [ ۱:۳٠ ‎ق.ظ ] [ پارمین مامان ] [ نظرات () ]

 

(این روایت براساس یک داستان واقعی میباشد!ابرو)

 

چند روز پیش بود که از صحبت های مامان و بابام متوجه شدم دستگاه نانای من (شما بهش میگین ضبط صوت!؟یا پخش صوت؟!نیشخند)خراب شده بنابراین درنگ را جایز ندونستم و تصمیم گرفتم که هرطور شده کمکی کنم و به عنوان عضوی از این خانواده کاری انجام بدم!

این بود که وسایلم را برداشتم و با مهارت تمام به تعمیر این دستگاه مهم پرداختم

 

بذار ببینم اینورش که سالمهمتفکر

 

اوهوم بله اینجاش هم که ... بعله اینجاشم مشکلی ندارهمتفکر

 

 

خوب بذار اینجاشم چک کنم خوبه...متفکر

  

 

چیه خانوم هی داری عکس میگیری عوض این کارا بیا وایسا ببین من چی کار میکنم که دفه بعد خراب شد خودت بتونی درستش کنی و دوباره منو توزحمت نندازی!!اوه

 

وای از دست اینا!!!معلوم نیست باهاش چی کار کردن که اینطور شده!!اوهسوال

نه خانوم معلوم نیست چی کارش کردین که اینطور هنگ کرده طفلکی !!

 

خوب بذار یه ذره روش ورجه وورجه کنم شاید درست بشهابرو

(آخه توی این عمری که از خدا گرفتم فهمیدم این مملکت باید زور بالا سرشون باشه که درست بشن!!عینک)

 

آهان بیا درست شد فرهنگ استفاده اش را ندارین دیگه!!اگه درست ازش استفاده کنین تا عمر دارین براتون نانای پخش میکنه!! دیگه سفارش نکنما!!عینک

*******

پینوشت:چندروز پیش ضبط مون هنگ کرده بود هر کار میکردیم فایده نداشت این بود که دست به پیچ گوشتی شدم تا ببینم چی شده نیشخند

غافل از اینکه پارمین خانوم هم با یه پیچ گوشتی همرنگ پیچ گوشتی من وارد میدان شد و هرکار من میکردم تکرار میکرد.بعد از کلی ور رفتن بهش ناامید شدم و درش را بستم که راهی تعمیرگاهش کنم که پارمین اومد روش نشست و یه کم جست و خیز کرد و ... بعله دستگاه درست شد!!! به همین راحتی!!لبخند

 

از ابتدا هدفم گذاشتن این عکسا تو وبلاگ نبود اما دیدم جالب شد دلم نیومد نذارم!!

 

[ ۱۳۸٩/۱٠/٢۳ ] [ ۸:۳٧ ‎ب.ظ ] [ پارمین مامان ] [ نظرات () ]

 

 

 

 

 

 

[ ۱۳۸٩/۱٠/۱٩ ] [ ۱:۳۳ ‎ق.ظ ] [ پارمین مامان ] [ نظرات () ]

پارمین کوچولو از وقتی وارد 11 ماهگی شده نسبت به قبل از آن تیزتر و باهوش تر شده به طوری که هرکاری را فقط یک دفعه ببینه یا هر صدایی را به طور کامل تقلیدمیکنه!

دیشب یه کار عجیب کرد که واقعا تصورش هم برام مشکل بود:

مشغول خیاطی بودم چرخ خیاطی را روی زمین گذاشته بودم و خورده پارچه ها اطرافم پخش بود (چرخ را پایین گذاشتم چون اگه روی میز باشه دائم پارمین از سروکولم بالا میره )

میبینم پارمین یک تیکه پارچه را دستش گرفته و اومده کنار من و سعی میکنه پارچه را زیر پایه چرخ بذاره تا من بدوزم !!!خودم کنار کشیدم ببینم چه کار میکنه نمیدونین با چه مهارتی پارچه را زیر پایه دوخت میذاشت!آخه بچه 11 ماهه را چه به این کارا؟؟؟

[ ۱۳۸٩/۱٠/٩ ] [ ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ ] [ پارمین مامان ] [ نظرات () ]

 

 

 

امروز پارمین کوچولو ده ماهگی را پشت سر گذاشت و وارد یازده ماهگی شد.

 

 

 

 

باورم نمیشه ده ماه است که با وجود این فرشته آسمونی خوشبخترین انسان روی زمینم ! شک ندارم که خدا این فرشته کوچولو را فرستاد تا بهم بگه که به یادمه!

 

 

 

 

آخخخخخخخخخخ که چقدر دوستش دارم به قدر دنیا میخوامش!

نه دنیا کمه خیلی کمه در مقابل عظمت عشقی که من به این گوهر یکدانه دارم!

روز به روز عاشقتر میشم

روز به روز شیرین تر میشه

و...

 روز به روز خوشبختر می شویم!

در سومین روز از سومین ماه پاییز دوتا دندون بالاییش هم دراومدند و خانومی الان چهار تا مروارید سفید داره!

نشستنی طی طریق میکنه و مطمئنم دیگه چهار دست و پا نمیره تا وقتی که راه بیافته، مثل کوچیکیای داداشم باسنش را روی زمین میکشه و کل خونه را گز میکنه!! این بچه واقعا حلال زاده است(یکی بگه مگه شک داشتی؟؟نیشخند) کپی داییشه! البته داییشم کپی منه ها!!!

دندوناشم عین خودمه فرم و رنگ موهاش همه چیزش به خودم رفته و روز به روز شبیه تر میشه، هیچ چیزش به باباش نرفته!

از آواز خوندنش بگم که وقتی سر به آواز بر میداره دیگه کم نمیآره!

دادا...آب... بابا... جوجو...جیز...به به... دَدَ  را خیلی قشنگ ادا میکنه!

میگم چشمات کو نشون میده در مورد گوشاش،موهاش، دندوناش،پاهاش و دستاشم همینطور به خوبی میشناسه و نشونشون میده!

 

هنوز بد غذاست اما کمابیش یه چیزایی میخوره!

توی یه چشم به هم زدن خودش را به کتابخونه می رسونه و کل کتاب ها را میکشه بیرون و شروع به مزه کردن تک تک اونها میکنه!

کلا کتابخوار متبحریه!!

 

 

 

 

 

پ ن : متن نخودچی خورون را وقتی نوشتم که جو گیر بودم اما الان دیگه اصلا بهشون فکر هم نمیکنم!اصلا ارزشش را نداره!

 

 

[ ۱۳۸٩/٩/۱٧ ] [ ٤:٢٧ ‎ب.ظ ] [ پارمین مامان ] [ نظرات () ]

 

 

 

یه موقع هایی توی یه شرایطی قرار میگیریم و منتظریم همه چیز به کام ما باشه اما نمیشه

برعکس یه جاهایی کاملا بی خیالیم و نتیجه برامون زیاد تفاوتی نمیکنه و اونجاس که

همه چیز به کام ما میشه!

چندروز پیش توی مسابقه عکس گلهای نی نی سایت با این عکس از پارمین کوچولو شرکت کردم عکس گذاشتم نه به نیت اول شدن اما ...

در کمال ناباوری دوست های گلم  به عکس پارمین کوچولو رای دادن و این عکس توی موضوع

"خـــــــــــــواب نــــــــــــــاز نی نی ها "

اول شد.

دست مامان محمد گلم درد نکنه که این تاپیک را ایجاد کرد و دست دوستای گلم درد نکنه که به ما لطف داشتن!

پ ن:  توی یه آزمون استخدامی با هزار امید و آرزو شرکت کردم بارها و بارها تو این آزمونها شرکت کردم اما نتیجه نگرفتم سعی میکنم این دفه بی خیالش بشم شاید بی خیالی بتونه باعث بشه که ایندفه قرعه فال به نام من بخوره!!لبخند

[ ۱۳۸٩/۸/۱۳ ] [ ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ ] [ پارمین مامان ] [ نظرات () ]

 

 

وقتی پارمین به دنیا اومده بود یکی از بچه های نکته سنج فامیل پرسید:

وقتی پارمین پیر شد نوه دار شد اونوقت نوه هاش بهش میگن ننجون پارمین؟؟؟

سوالسوالسوالسوالسوالسوالسوال

اونجا بود که با خودم فکر کردم این یکی دیگه به عقلم نرسیده بود!!یول

آخه عادت کردیم ننجونا فاطمه و معصومه و اشرف و صغری و کبری باشن!!

 

[ ۱۳۸٩/٧/٢٧ ] [ ٢:٠٩ ‎ب.ظ ] [ پارمین مامان ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

یه زمستون سخت را پشت سر گذاشتیم خیلی سخت بود ،امّا گذشت... توی یه روز قشنگ بهاری خدا یه قاصدک کوچولو را فرستاد تا توی گوشم پیغام خدا را زمزمه کنه: من به یادتم ! تو چطور؟؟ ...و این بهانه ای شد تا این وبلاگ را بسازم و لحظه های شیرین با قاصدک بودنم را ثبت کنم و همیشه باور داشته باشم که بعد هر سختی یه گشایشی هست !!
لینک دوستان
<
امکانات وب
RSS Feed

ممنون که تشریف آوردین نظر یادتو نره!