کد عروسک مرلین Lilypie Premature Baby tickers اولین های پارمین -

.
[ ۱۳٩٠/۱٢/۱۳ ] [ ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ ] [ پارمین مامان ] [ نظرات () ]

 دلم گریه میخواد...

گریه تو تنهایی ...

گریه برای طفل معصومی که خدا به من هدیه داده تا مواظبش باشم و کنارش باشم...

پارمین کوچولوی من دیروز تا حالا از اونور  بوم افتاده و اسهال و استفراغ شدیدش باعث شده که توی بیمارستان بستری بشه!بدنش کم اب شده و رمقی واسش نمونده!

دیشب تا خود صبح بیدار بودم بالای سرش !

آب توی دلش بند نمیشد صبح بردمش پیش دکتر خودش که براش سرم نوشت اما توی مطب خانوم منشی دلش نیومد سرمش را وصل کنه گفت که رگش را پیدا نمیکنه

اومدم خونه مامانم تا بلکه خواهرم دلسوزانه براش اینکار را انجام بده اما اونم دلش نیومد!

بردمش یه کلینیک اطفال که اونجا هم گفتن که چون حالش بده بهتره ببرمش به یه بیمارستان تخصصی اطفال ...

و اینطوری شد که توی بیمارستان یه خانوم پرستار مهربون ماهرانه رگش را بدون دردسر گرفت ...

موقع رگ گیری حال خودم را نمیفهمیدم ....این اولین بارش بود که بیمارستان بستری میشد.

همش گریه میکرد و میگفت " آنوم ...بسه دیگه ...میسوزه ... درد شدم ...پارمینو  اسیت نکن..."

بمیرم الهی واست مادر!

بعد از انجام کارهای پذیرش و وصل سرم  به خاطر اینکه سیستم ایمنی بدنم ضعیفه و موندم توی بیمارستان کار درستی نبود مامانم پیش پارمین موند و من اومدم خونه .خودم اینجام اما دلم اونجا پیش جگر گوشه امه!

الان اینجا تنها جاییه که میتونم از دلتنگیهام بنویسم ...

فردا همایش شیرخوارگان حسینی هستش پارسال به خاطر مریضی پارمین نتونستم ببرمش و امسال هم که اینطور! خدایا چرا قسمت ما نیست که توی این همایش شرکت کنیم؟؟

هرکدوم از دوستانم که رفتین و دلتون بارونی شد برای پارمین من و تمام بچه های مریض دعا کنید!

××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

پی نوشت: پارسال دختر داییم ارشیا کوچولو را برده بود همایش

اما امسال...

ارشیا هنوز توی کماست براش دعا کنید که خدا به حق علی اصغر امام حسین (ع) به مادرش ببخشدش و سلامتیش را بهش برگردونه!

[ ۱۳٩٠/٩/۱٠ ] [ ٩:٥٢ ‎ب.ظ ] [ پارمین مامان ] [ نظرات () ]

 

آبان 1390 

 آبان 1389

 

دختر نازنین مامانی امروز 21 ماهه شدی!

 باورم نمیشه که اینقدر روزها دارند تند تند پشت سرهم میگذرند و تو روز به روز میبالی و رشد میکنی و در کنار تو تمام عشق و زندگی را با تمام وجود میفهمم.خیال باطلقلب

تازگیا یاد گرفتی اگه چیزی را بخوای خواهش کنی و بعد از گرفتنش هر چقدر کلمه تشکر آمیز بلدی نثار میکنی:" میشی،مدشرم،ننون و ....."(مرسی/مچکرم/ممنون!!)

معنی شوخی را به خوبی میدونی و بعضی وقتا یه کاری انجام میدی بعدش میای میگی:"شوخی کردم" واز ته دل میخندی!

 دوست داری همیشه کنارت باشم و باهات بازی کنم و اگه یه دقه برم تو آشپزخونه مشغول کاری بشم میای دستم را میگیری و میکشی که "بیا اوله (حوله) بگیر،دشتو خوش کن،تاتا کن ، باشی کنیم!"و من را میبری تا همبازی لحظه های قشنگت بشم !

 تنها چیزی که دوست داری و میتونی چند دقیقه بدون من سرگرمت کنه تا من به کارام برسم سی دی baby mac donaldهستش که به شدت عاشق آهنگ ها هستی و دائم کنترل دستته که مامان" ای آ ای آ او "بذار.(آهنگ مک دونالد)

 بهت میگم بگو آقا  میگی آقا

میگم بگو پلیسه  میگی پلیشه

میگم بگو آقا پلیسه  میگی آلا پوچیده!!!قهقهه

 به صورت دست و پا شکسته و یکی در میون شعر میخونی واسم!و بعضی وقتا لهجه اصفهانیت را هم قاطیش میکنی!لبخند

 

 هنوز به می می وابسته ای و اون را به هرچیزی ترجیح میدی و غذا خوردنت افتضاحه!

قربون اون طرز خوابیدنت برم منننننننننننننن!قلب

 

 دوست داری کفش های من را بپوشی (ببین چکمه ها تا کجاش اومده!!)نیشخند

 توی این ماه برا اولین بار به سیرک رفتی و کلی خوشت اومد!

  مدتیه چای خور شدی و بعضی وقتا یه نصفه فنجونی میل میکنی (که اینم مامان جون جونی یادت داده!)

  این ماه واسه اولین بار کاردستی درست کردی و من فهمیدم که تو بلد نبودی چطور میشه یه کاغذ را پاره کرد !!چشمک

  دیروز هم برای اولین بار سوار تله کابین شدی و دائم میگفتی " نیفتیا!!"زبان

 الهی قربون اون شکلت برم که وقتی میخوای بری بیرون حتما باید اینکت (عینک آفتابیت ) همراهت باشه!

[ ۱۳٩٠/۸/۱٧ ] [ ٧:٠٩ ‎ب.ظ ] [ پارمین مامان ] [ نظرات () ]

 

امروز عسلک من 14 ماهه شد

 

 

 خیلی شیرین تر از قبل شده و با رفتارهاش و حرکاتش دل همه را میبره. خیلی کلمات را میتونه بگه و خیلی از آنها را به طرز خنده داری ادا میکنه.

این مدت بیشتر از قبل خونه مامان فرشید میریم و پارمین با اداهاش دل اونا را شاد میکنه و خنده را هرچند لحظه ای روی لباشون مینشونه.

مثلا یکی از کاراش اینه که دائم به کلاه آقاجون (بابای فرشید) گیرمیده و اگه سرش نباشه با دست روی سرخودش اشاره میکنه و میگه آقا... نیست.( یعنی اینکه کلاه آقاجون نیست) و وقتی میپرسیم کجاست به کلاه روی جالباسی اشاره میکنه و میگه اونا...بالا.(یعنی اینکه اونهاش اون بالا ) و آقاجون را مجبور میکنه کلاهش را روی سرش بذاره!!

اینم پارمین و کلاه آقاجونش!

 

  میره کنار مبل ها میایسته و پشت سرهم میگه : بالا بالا بالا (یعنی که میخوام از مبل ها بالا برم!! البته میگه بالُ)

وقتی از خواب بیدار میشه اگه پیشش نباشم با صدای بلند صدا میکنه : مامان! مامان! و اونقدر صدامیکنه تا برم و بغلش کنم.  

 وقتی بخواد بغلش کنم پشت سرهم میگه بغل بغل. قشنگیش به اینه که حرف لام را به طرز خاصی ادا میکنه! زبانش را تو دهنش گرد میکنه و میگه!!

صدای گاو،گنجشک،خروس،ببعی،کفتروالاغ،پیشی و... ببر را به خوبی در میاره. در مورد ببر دهانش را کامل باز میکنه و دستاشو مثل پنجه های ببر بالا میاره و یه جورایی مثل ببر نعره میکشه!

مادر بزرگ فرشید گهگاه مثل صاف کردن صدا سرفه میکنه پارمین دقت کرده بهش. و هروقت ازش میپرسیم ننه چی میگه دقیقا مثل خودش میگه "اوهوم!!"

 

از کاراش هرچی بگم کم گفتم هر چیزی میگم عین طوطی تکرار میکنه

قبلا اگه با کامپیوتر کارداشتم وبیدار بود براش یه آهنگ میذاشتم و مینشوندمش پیش اسپیکر کامپیوتر یا توی بغلم و به کارم میرسیدم اما تازگیا من را میکشه و از روی صندلی بلند میکنه بعد یه پاشو بالا میگیره و جمله "بالا بالا " را آنقدر تکرار میکنه تا بنشونمش روی صندلی و اونوقت میشه صاحب موس و کیبرد و اجازه ندارم دیگه بهشون دست بزنم!!

 

 

راستی این هم عکس" پارمین" من که از وقتی موهاشو کوتاه کردیم "آرمین" شده!!

 

 

 البته من هنوز هم دست از سر کچلش بر نمیدارم و هرازگاهی موهاشو یه گل و گیره ای میزنم !

 

 

 

البته اونم منو دست خالی نمیذاره و فورا درشون میاره!!

  و آخرین خبر اینکه بالاخره خانوم خانوما طلسم را شکوندن و راه افتادن!! از پریروز تاحالا یه کمی ترسش ریخته و کم کمک راه میره البته مثل قبل دستش را میگیرم و یکی دوقدم راه میبرمش و بعد بین راه رهاش میکنم خودش میاد!

 

[ ۱۳٩٠/۱/۱۸ ] [ ۱:۳۸ ‎ق.ظ ] [ پارمین مامان ] [ نظرات () ]

 

ستاره ای بدخشید و ماه مجلس شد

دل رمیده ما را انیس و مونس شد

خودم میدونم ده روز از شب یلدا گذشته،

اما دلم نیومد این پست را نذارم!

شب یلدا تولد من بود 28 ساله شدم!

کادو هم گرفتم اما بهترین کادو را دخترم بهم داد

شیرین ترین و ارزشمندترین کادوی تولد

پارمین کوچولو برای اولین بار کلمه  ماما  را چند بار تکرار کرد

و من را تا اوج خدا مشعوف کرد

ای خدا ازت ممنونم  ...

 

پ ن: عکس گرفتن از این دختر داره روز به روز سخت تر میشه یاد روزایی که میشد ٣٠٠ تا عکس خوب تو یه دقه ازش بگیرم به خیر!!!اوه

٢٠ تا عکس گرفتم تا این یکی یه ذره بهتر از بقیه شد!!

 

[ ۱۳۸٩/۱٠/۱۱ ] [ ۸:٠۸ ‎ب.ظ ] [ پارمین مامان ] [ نظرات () ]

 

 

 

یه موقع هایی توی یه شرایطی قرار میگیریم و منتظریم همه چیز به کام ما باشه اما نمیشه

برعکس یه جاهایی کاملا بی خیالیم و نتیجه برامون زیاد تفاوتی نمیکنه و اونجاس که

همه چیز به کام ما میشه!

چندروز پیش توی مسابقه عکس گلهای نی نی سایت با این عکس از پارمین کوچولو شرکت کردم عکس گذاشتم نه به نیت اول شدن اما ...

در کمال ناباوری دوست های گلم  به عکس پارمین کوچولو رای دادن و این عکس توی موضوع

"خـــــــــــــواب نــــــــــــــاز نی نی ها "

اول شد.

دست مامان محمد گلم درد نکنه که این تاپیک را ایجاد کرد و دست دوستای گلم درد نکنه که به ما لطف داشتن!

پ ن:  توی یه آزمون استخدامی با هزار امید و آرزو شرکت کردم بارها و بارها تو این آزمونها شرکت کردم اما نتیجه نگرفتم سعی میکنم این دفه بی خیالش بشم شاید بی خیالی بتونه باعث بشه که ایندفه قرعه فال به نام من بخوره!!لبخند

[ ۱۳۸٩/۸/۱۳ ] [ ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ ] [ پارمین مامان ] [ نظرات () ]

 

آقای پدر یه کوچولو سرما میخوره و پارمین کوچولو یه کوچولو ازش میگیره و چون کوچولوئه یه عالمه تب میکنه ومامانش شب تا صبح  بالا سرش میشینه  دستمال میذاره رو پیشونیش و پاشوره اش میکنه و اولین شب تب دار زندگی خوشگل مامان به خیر  میگذره و شکر خدا الان که دارم اینا را مینویسم کوچولوی من خوابه و دیگه امشب تب نداره!

خدایا هیچ بچه ای مریض نشه و تب نکنه !

نگران

 

[ ۱۳۸٩/۸/۱ ] [ ٩:۱٧ ‎ب.ظ ] [ پارمین مامان ] [ نظرات () ]

 

 درسومین روز از فصل پاییز یه اتفاق قشنگ افتاد!

روزی که مدت ها منتظرش بودم...

چی...{#emotions_dlg.e2}

دو تا مروارید مموشی من بیرون زدند!

متاسفانه خانوم اجازه ندادن از دندوناشون عکس بگیرم

فعلا اینو نقداً داشته باشین ایشالا تو اولین فرصت اگه بذاره ازش عکس میذارم!

[ ۱۳۸٩/٧/۳ ] [ ٩:٢٩ ‎ب.ظ ] [ پارمین مامان ] [ نظرات () ]

 

 

همیشه هر دفه که سری به فروشگاه رفاه میزدیم بچه های کوچیک را میدیدم که پدر و مادرشون اونا را روی سبد خریدشون نشوندن دلم غش میرفت براشون و آرزو میکردم که یه روز منم بچه ای داشته باشم و اونو روی این سبد بنشونم!قلب

بله بالاخره این آرزوی منم برآورده شد عینک


البته به پارمین خانوم هم کلی خوش گذشت!زبانمژه

 

 

[ ۱۳۸٩/٦/٢۸ ] [ ٥:٤٧ ‎ب.ظ ] [ پارمین مامان ] [ نظرات () ]

 

چند روزیه صدای چلپ چلپ  دست زدن های پارمین کوچولو،  اجازه فکر کردن به غم های موجود را به هیچ کس نمیده! خدایا شکرت هیچ چیزت بی حکمت نیست ...

پارمین کوچولو دس دسی میکنه و ما برا چند لحظه هم شده بی خیال اتفاقاتی که افتاده، مثل اون شاد میشیم و می خندیم!

 

  

[ ۱۳۸٩/٦/۱٠ ] [ ٢:٤٦ ‎ق.ظ ] [ پارمین مامان ] [ نظرات () ]

 

 

امروز دختر نازنینم برا اولین بار اولین کلمه عمرش را به طور واضح ادا کرد!

بابا

حالا دیگه فقط تکرارش میکنه .

بهش میگم :پارمین بگو بابا!

تو چشمام نگاه میکنه و میگه: بابا!

  

 با تو انگار تو بهشتم، با تو پرسعادتم من!!

قلب

[ ۱۳۸٩/٥/۳٠ ] [ ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ ] [ پارمین مامان ] [ نظرات () ]

گفته بودم چند روزیه که عسلک را توی روروئکش میذارم .پریروز گذاشتمش توی روروئک و تو آشپزخونه مشغول ظرف شستن شدم که احساس کردم یکی داره از پشت سر نگام میکنه!بله پارمین خانومی عقب عقب اومده بود دم آشپزخونه و برگشته بود طرف پشت سرش منو نگاه میکرد!! کلیییییییییی ذوق مرگ شدم!

اما دیروز که دخمل بلا را گذاشتم تو روروئکش توی اقدامی غافل گیرانه شروع به حرکت کرد و من دقیقا این شکلی شدم تعجب!!

خانم طبق یه برنامه از پیش تعیین شده با کمک مرکب جدید به گشت و گذار دور خونه پرداختند!!  البته توی این برنامه آشپزخانه را هم از قلم نینداخت و اومده جلوی شیشه فر گاز(که حالت آینه ای داره) با خودش کلی درد و دل کرده و بعدش هم کلی خودش را تحویل گرفته و ذوق کرده واسه خودش ! بعد از اون به سراغ ویترین رفت و سعی داشت که چند تا عروسک چینی را برداره که خوشبختانه موفق نشد!!چشمک

حالا دیگه  دختر عسلی وقتی تو روروئکش باشه هرچیزی را که اراده کنه بدون اینکه منت کسی را بکشه  خودش میره بر میداره!

خدا به داد وسائل شکستنی برسه باید تو اولین فرصت همه را بایگانی کنم !!

اینم داستان اولین گردش پارمین که  هدفش شناسایی خونه خودش بود!!

[ ۱۳۸٩/٥/۱۳ ] [ ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ ] [ پارمین مامان ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

یه زمستون سخت را پشت سر گذاشتیم خیلی سخت بود ،امّا گذشت... توی یه روز قشنگ بهاری خدا یه قاصدک کوچولو را فرستاد تا توی گوشم پیغام خدا را زمزمه کنه: من به یادتم ! تو چطور؟؟ ...و این بهانه ای شد تا این وبلاگ را بسازم و لحظه های شیرین با قاصدک بودنم را ثبت کنم و همیشه باور داشته باشم که بعد هر سختی یه گشایشی هست !!
لینک دوستان
<
امکانات وب
RSS Feed

ممنون که تشریف آوردین نظر یادتو نره!