شکر خدا پارمین کوچولو بعد از یک هفته مریضی،از روز شنبه رو به بهبودی رفت و شیطنت هاش را از سر گرفت.ناگفته نماند که توی مدت مریضیش خیلی لاغر شد.افسوس

حالا بریم سرشیطنت های خانوم طلای من:

توی حرف زدنش که هر روز بهتر از دیروزه و از بلبل زبونیاش هرچی بگم کم گفتم

مثل طوطی هرچیزی را بشنوه تکرار میکنه و جمله بندیش هم حرف نداره

توی جملات دستوری بیشتر از هر چیزی پیشرفت داشته که جملاتی مثل"مامان بیا/مامان بده/مامان بشین/مامان پاشو/مامان نانای/مامان آشین(روشن کن)/مامان میمی " از پرکاربردترین اونهاست.

 

این جملاتی که گفتم دوجمله ای بودن که جدیدا سه جمله ایش هم استفاده میشه "مامان آب بده"

 

یه سری از کلمات را به خوبی ادا میکنه اما بعضی را به طرز خنده داری اشتباه میگه

هپیا  ----------  هواپیما

بلیا  ----------  بغل (بغلم کن)

آله  ............  خاله

 و بعضی از جملات انگلیسی هستن

I love you   ------------  آلابیلو ابله

بعضی کلمات را جدیدا به طرز نمکینی خوشمزه میگه

مامان جون ------------ مامان (منظورشون منم!)

باباجون  ---------- بابا (منظورشون پدر گرام هستن! که البته گاهی میگن بابابشی که همون بابا فرشید خودمون میشه!)

 

ازش میپرسم تاکسی چه رنگیه ؟ میگه " جده (زرده)!

 

من : حسنی ما  ............... پارمین : یه بیه داشت

               من :بره شو خیلی دوس ........  پارمین : میداشت

               من : گربه من ............. پارمین : ناس ناشیه!

               من : همش به فکر ...........پارمین : باشیه!.

بعضی کلمات را هم هرچی خودش دوست داشته باشه میگه !

عکس شتر را نشونش میدم و میگم این چیه ؟شتر!  تو بگو!

 میگه موتور

میگم نه بگو شــــــــُــــــــتُر

میگه مــــــــــــــــــــُــــــــــو تورنیشخند

 

خلاصه اینکه از صبح تا شب کارم شده بازی با این شیرین عسل!

یه کار خیلی قشنگی که یاد گرفته اینه که از دور میگه یک دو شه و میپره بغلم بوسم میکنه و میگه :"مامان منه!" آخخخخخخخ اگه بدونی چه حس خوبیه!بغل

و یه کار جدید و خطرناکش که واقعا نمیدونم باید چه طور از سرش بندازم اینه که وقتی نزدیکش باشی یا تو بغلت باشه میگه یک دو شه و عینهو صمد آقا انگشت اشاره اش را هل میده توی چشمت!!نیشخند

آخخخخخخخخ اگه بدونی چقدر درد میاد!نگرانگریه

امشب توی بغل باباش بود و این کار را تکرار کرد بابای بیچاره اشکش دراومده بود و کلی باهاش دعوا کرد!کلافه من تو آشپزخونه بودم دویده اومده مثل بچه مظلوم ها گوشه آشپزخونه وایساده و فقط به صدای دعوای باباش گوش میکنه.

از این واکنشش  خنده ام گرفته بود اما اصلا به روی خودم نیاوردم و از کارش ناراحت بودم.بماند که موقع خواب هم اینکار را در حق چشم نازنین من هم انجام داد که هنوز هم درد میکنه!!

خواهشا اگه کسی میدونه چطور باید از سرش بندازم  راهنماییم کنه!! باید بگم که کسی هم بهش یاد نداده !

                

و دیگر اینکه از همه دوست های گلم ممنونم که برای بیماری پارمین باهام همدردی کردند و راهنماییم کردندقلب