دارم توی آشپزخونه به کارام میرسم میبینم  اومده از روی میز کنار مبل ها کشان کشان شیرینی خوری را بر میداره و با همه سنگینیش دودستی میگیرتش و میبره میذاره وسط هال
با خودم میگم بذار چند دقیقه ای سرش گرم باشه تا من به کارام برسم

 با ذوق عجیبی صدام میکنه :مامان مامان!
میرم پیشش و میبینم خودش را به زور داخل این ظرف کوچیک جا داده پاهاش را هم جمع کرده تا کاملا جا بشه توش!
حالا همه اینا به کنار
کشته اون مماخشم که  وقتی خودشو لوس میکنه اینطور جمعش میکنه!

 

 

پی نوشت:

همیشه بهترین،عزیزترین ،مهربونترین و محرمترین دوستم مادر عزیزم بوده و هست
ای کاش رابطه من هم با دخترم هم همینطور باشه

روز مادر را به همه مادرهای مهربون و عزیز تبریک میگم
میترا مامان مهرناز اونقدر قشنگ نوشته که حیفم میاد شما هم نخونین!