چقدر زمان زود می گذره امروز پارمین عسلی من یک ماهه شد !!!


بعد از اون همه سختی یواش یواش دارم میافتم رو دور !!!
هنوز فرصت نکردم خاطره زایمانم را بنویسم  خدا را شکر دردهایی که کشیدم داره یادم میره و دردای سزارینم هم خیلی کم شده.
حالا بشنوید از پارمین کوچولوی من که توی این مدت چه کارا که نکرده

 همیشه توی خواب یا بیداری به طور غیرارادی می خنده مثل این عکسش:


اما پریروز داشتم باهاش حرف میزدم مثل همیشه، که خانومی با خنده ای آگاهانه منو مهمون کرد کلی ذوق کردم از اونجایی که همیشه دوربینم دم دستمه با عجله یه عکس از اولین لبخندش گرفتم اما خوب دستم یه قدری لرزید و نتیجه اش این شد:
اولین لبخند جیگر طلای مامان:

 


دیشب خواستیم بریم خونه مامانم تا پارمین را حموم بده داشت گریه می کرد و من تو قنداق فرنگی بغلش کرده بودم دیدم یه لحظه آروم شد تعجب کردم ! تا نگاش کردم دیدم انگشت کوچولوشو تو دهنش کرده و داره می مکه!!! ای خدا اینقدر ذوق کردم که نگو فورا دوربین را از کیفم درآوردم اما دیدم ای دل غافل شارژ نداره و کلی دماغم سوخت...و ازثبت این لحظه قشنگ محروم شدم .آخ اگه می دیدن کلی ذوق میکردین...


متاسفانه جیگر طلای من هنوز بعضی شبا تا صبح نق می زنه و بیداره اما عوضش روزا را می خوابه

 

تو طول روزهم هروقت پوشکش را عوض می کنم حداقل دو ساعت بیداره و با چشمای گردش منو هلاک می کنه 


البته جنب و جوش عسلی هم خیلی زیاده و بدش نمیاد بعضی وقتا بندری  برقصه...