کد عروسک مرلین Lilypie Premature Baby tickers

.

 

 

××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

بعدا نوشت:

این پیامک دختر داییمه (مامان ارشیا) شب یلدا واسم فرستاد:

توی این شب بلند سال برای سلامتی همه مریضان و ارشیای من هم دعا کنیم و ازش بخواهیم سال دیگه این شب بزرگ را با حضور سالم ارشیا جشن بگیریم.

 

یه موقع هایی که پارمین میخوابه دلم واسش یه ذره میشه هی میرم بالای سرش نیگاش میکنم و دعا دعا میکنم زود بیدار بشه  دلم واسه نگاهش  حرف زدنش تنگ میشه

سمیه عزیزم واقعا سخته اصلا نمیتونم خودم را جای تو بذارم  اصلا فکر ش را هم نمیتونم بکنم که ارشیای نازنینت 40 روزه که خوابیده و تو هر لحظه منتظر یه معجزه ای که شاید بیدار بشه و صدات کنه  چشمهای قشنگش را تو چشمهای تو باز کنه و لبخند تو را ببینه

سمیه نازنینم فاصله ها اجازه نمیدن که کنارت باشم و بهت امیدواری بدم

اما از اینجا تمام لحظه ها خدا خدا میکنم که بهم زنگ بزنی و خبر سلامتی ارشیای نازنینت را بهم بدی ...

 

[ ۱۳٩٠/٩/۳٠ ] [ ٥:٠٤ ‎ب.ظ ] [ پارمین مامان ] [ نظرات () ]

امروز رو اصلا یادم نبود اونققققققققدر این چندروزه گرفتار شدم که نگو

مریضی پارمین از یه طرف و ارشیا از یه طرف و یه مشکل بزرگ یا بهتره بگم یه درد ریشه دار که الان عود کرده توی زندگیم از یه طرف دیگه خیلی مشغولم کرده

الانم خونه خودم نیستم اومدم کافی نت سری به دنیای مجازی بزنم که یادم اومدم امروز دخترم 22 ماهه شده!!!

حدود یکماه پیش خواستم که پارمین را کم کم از شیر بگیرم تا شاید غذا خور بشه بنابراین شیر گاو را کم کم جایگزین شیر خشکش کردم اما یبوست شدید گرفت و چندتا دکترش بردم درد شدیدی که داشت باعث شد که عنان از دست بدم و هرروز و هرروز به هر دکتری سر بزنم تا شاید دارویی بده که زودتر اثر کنه

تا این که پیش یه دکتر متخصص گوارش اطفال بردمش که پس از معاینه مقعدش به من اطمینان داد که هیچ چیز خاصی نیست (میترسیدم نکنه غده ای یا چیز مشابهی داشته باشه که دهانه مقعدش ر ا سد کرده باشه !!!) 6 تا شیشه شربت لاکتولوز (!!!!!!!!) داد که هر سه ساعت یه قاشق مرباخوری بهش بدم(مصرف این دارو برا ی اطفال یک قاشق مرباخوری هر دوازده ساعته!!) و 6 تا بسته پودرگیاهی که الان اسمش خاطرم نیست که باید توی آب حل میکردم و بهش میدادم .

شیاف گلسیرین هم که چند تایی داد واسش !

پودری که گفتم واسه تخلیه روده هاست موقعی که شخص نیاز به کلونوسکوپی داشته باشه و کمتر به عنوان ملین استفاده میشه!

چشمتون روز بد نبینه این دارو ها را با اطمینان شروع کردیم و  با توجه به حجم زیاد دارو نصف شب روده هاش چنان صدایی داد و با عرض معذرت شکمش کار افتاد

از اونطرف هم استفراغ شدید! دیگه هیچ چیز توی دلش بند نمیشد همینطوریا باید پوشکش را عوض میکردم یا لباسش را! دیگه پوشک هم جوابگوی اجابت مزاجش نبود و بی حال افتاده بود!

رسوندمش پیش دکتر خودش براش سرم تجویز کرد و گفت که بدنش دهیدره شده!

لب های خشکش و صورت زردش و چشمان بی فروغش داد میزد که بدنش کم آب شده !

توی پست قبل گفتم که با چه مکافاتی بستری شد

توی بیمارستان هم دایم به پرستارها میگفت:" آنوم پلستار اینو ازدست من درآر!"

و دست کوچولوش را بالا میگرفت و آنژیوکت را نشونشون میداد!!

با خانوم دکتر دوست شده بود بهش میگفت :"آنوم دکتل بلیم اونمون (خانوم دکتر بریم خونمون)"

تا که یکی از خدمه ها مییومد توی اتاق صداش میکرد که "آقا بیا این را عوض کن من پی پی کردم" منظورش روتختیش بود!

خلاصه که باهمه بی حالی و مریضیش دست از شیرین زبونیش برنمیداشت!

الان شکر خدا بهتر شده و به مدد داروی زینک پلاس یه قدری غذا میخوره.شیرخشک LF بهش میدم خیلی هم  لاغر شده !

دوست داشتم عکس بذارم اما الان حوصله اش نیست . ایشالا برگردم خونه خودم  میام و کلی عکس میذارم

از ارشیا هم بگم که هنوز توی کماست و محتاج دعای شما مهربونها!

ممنون از دوستای گلم که با اس ام اس و کامنت محبت خودشون را  ثابت کردند

دوستتون دارم و روی ماه همگیتون را میبوسم

 

[ ۱۳٩٠/٩/۱٧ ] [ ٦:٢٢ ‎ب.ظ ] [ پارمین مامان ] [ نظرات () ]

 دلم گریه میخواد...

گریه تو تنهایی ...

گریه برای طفل معصومی که خدا به من هدیه داده تا مواظبش باشم و کنارش باشم...

پارمین کوچولوی من دیروز تا حالا از اونور  بوم افتاده و اسهال و استفراغ شدیدش باعث شده که توی بیمارستان بستری بشه!بدنش کم اب شده و رمقی واسش نمونده!

دیشب تا خود صبح بیدار بودم بالای سرش !

آب توی دلش بند نمیشد صبح بردمش پیش دکتر خودش که براش سرم نوشت اما توی مطب خانوم منشی دلش نیومد سرمش را وصل کنه گفت که رگش را پیدا نمیکنه

اومدم خونه مامانم تا بلکه خواهرم دلسوزانه براش اینکار را انجام بده اما اونم دلش نیومد!

بردمش یه کلینیک اطفال که اونجا هم گفتن که چون حالش بده بهتره ببرمش به یه بیمارستان تخصصی اطفال ...

و اینطوری شد که توی بیمارستان یه خانوم پرستار مهربون ماهرانه رگش را بدون دردسر گرفت ...

موقع رگ گیری حال خودم را نمیفهمیدم ....این اولین بارش بود که بیمارستان بستری میشد.

همش گریه میکرد و میگفت " آنوم ...بسه دیگه ...میسوزه ... درد شدم ...پارمینو  اسیت نکن..."

بمیرم الهی واست مادر!

بعد از انجام کارهای پذیرش و وصل سرم  به خاطر اینکه سیستم ایمنی بدنم ضعیفه و موندم توی بیمارستان کار درستی نبود مامانم پیش پارمین موند و من اومدم خونه .خودم اینجام اما دلم اونجا پیش جگر گوشه امه!

الان اینجا تنها جاییه که میتونم از دلتنگیهام بنویسم ...

فردا همایش شیرخوارگان حسینی هستش پارسال به خاطر مریضی پارمین نتونستم ببرمش و امسال هم که اینطور! خدایا چرا قسمت ما نیست که توی این همایش شرکت کنیم؟؟

هرکدوم از دوستانم که رفتین و دلتون بارونی شد برای پارمین من و تمام بچه های مریض دعا کنید!

××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

پی نوشت: پارسال دختر داییم ارشیا کوچولو را برده بود همایش

اما امسال...

ارشیا هنوز توی کماست براش دعا کنید که خدا به حق علی اصغر امام حسین (ع) به مادرش ببخشدش و سلامتیش را بهش برگردونه!

[ ۱۳٩٠/٩/۱٠ ] [ ٩:٥٢ ‎ب.ظ ] [ پارمین مامان ] [ نظرات () ]

خواستم بیام از غذا خوردنت بگم 

بگم جند روزیه به لطف مامان جون جونیت غذا خوردنت بهتر شده اما  نشد

این خوشی هم به ما نیومد یک هفته است که توی اجابت مزاجت مشکل دار ی و هرچی دارو میدم افاقه نمیکنه. صبح تا شب ناله میکنی و درد میکشی و من تنها کار ی که میتونم بکنم اینه که دستای کوچولوت را توی دستم بگیرم و نواز ش کنم شاید یه کم آروم بشی نازنینم!

تو درد میکشی و من دلم برات کباب میشه! تو عرق میریزی و من دلم میخواد میتونستم کاری برات بکنم

توی این هیاهوی درد و ناراحتی که همش با خودم فکر میکنم که مشکلمون خیلی بزرگه  یه خبر بد  بهم میگه که از درد من بزرگتر هم هست

عرشیا پسر دختر داییم  که فقط 8 ماه از تو بزرگتره  در اثر تب و تشنج رفته توی کما!

بهش فکر میکنم به خنده هاش به حرفاش  دلم آتیش میگیره

به دختر داییم فکر میکنم به همبازی بچه گیام که الان چی میکشه توی بیمارستان بالای سر بچه اش ! خودم را نمیتونم جای اون بذارم خیلییییییییییی سخته 

خدایا  خدایا خدایا

کمکش کن  هر چه زودتر برگرده 

خدایا هیچچچچچچچچچچ مادری را با بچه اش آزمایش نکن

خدایا تمام دردها را به پدر و مادر بده اما بچه ها سالم باشن

خدایا تو که ارحم الراحمینی خودت کمکش کن!

مامانای مهربون تو رو خدا دعاش کنین دعای مامانا همیشه مستجابه!

[ ۱۳٩٠/٩/٢ ] [ ٤:٢٠ ‎ب.ظ ] [ پارمین مامان ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

یه زمستون سخت را پشت سر گذاشتیم خیلی سخت بود ،امّا گذشت... توی یه روز قشنگ بهاری خدا یه قاصدک کوچولو را فرستاد تا توی گوشم پیغام خدا را زمزمه کنه: من به یادتم ! تو چطور؟؟ ...و این بهانه ای شد تا این وبلاگ را بسازم و لحظه های شیرین با قاصدک بودنم را ثبت کنم و همیشه باور داشته باشم که بعد هر سختی یه گشایشی هست !!
لینک دوستان
<
امکانات وب
RSS Feed

ممنون که تشریف آوردین نظر یادتو نره!