کد عروسک مرلین Lilypie Premature Baby tickers

.

 

همه چی تموم شد

به همین راحتی

اعضاشم  رضایت دادند تا اهدا کنن

دلمونو به چی این دنیای کثیف خوش کردیم

دوستش داشتم  از صمیم قلب

مهربون بود شوخ طبع و نکته سنج

اما دیگه نیست  دیگه هیچچچچچچ وقت نمیبینمش

لباس مشکی های خودم و فرشید را از توی کمد درآوردم و دارم میشورم تا اتوش کنم واسه فردا
فردا
فردا
فردا
آخ چه روزیه فردا
ای کاش یکی من را از این کابوس لعنتی بیدار کنه
من تحملش را ندارم
تمام بدنم درد میکنه
28 سال سن خیلی کمه   جوانمرگ شدن جز این چه معنایی داره؟!
باورم نمیشه  اصلا ذهنم کار نمیکنه  تمام بدنم گر گرفته
پارمین را خوابوندم تا راحت بی اینکه چشمی توی چشمام زل زده باشه گریه کنم گریه کنم گریه کنم ...
سعی میکردن من را بی خبر بذارن(آخه دکترم سفارش اکید کرده که استرس نداشته باشم!)
  سعی میکردن دلداریم بدن اما از گریه های فرشید میفهمیدم که اوضاعش خیلی وخیمه! 
باید میدونستم هیچ وقت از این خواب بیدار نمیشه

این جمله را مینویسم و تمام

پارمین مامان، عمو محمدت و قتی 28 سالش بود
وقتی هنوز مجرد بود
وقتی تو 13 ماهت بود
توی یه شب نحس به اسم شب چهارشنبه آخر سال ،
 توی یه سال نحس که توی هر ماهش یه بدبختی به سرمون اومده بود
ما را تنها گذاشت و رفت
یه موتوری با سه تا سرنشین مست چراغ قرمز را رد میکنن و بی محابا با هاش تصادف میکنن
تمام بدنش سالم بود فقط سرش داغون میشه
میرسوننش به بیمارستان دو بار هم عملش میکنن
اما عمرش به دنیا نبود
و فردا ی اون شب دفتر عمرش بسته میشه
و اعضای بدنش به افرادی که محتاجش بودن هدیه داده میشه
تو چیزی از اون یادت نمیآد
اما من پنج سال خاطره خوب ازش دارم

اینم تیر خلاص سال 1389. باورم نمیشه

گاهی چه زود دیر میشود

چقدر دلم براش تنگ میشه

 

[ ۱۳۸٩/۱٢/٢٦ ] [ ۱:٢٤ ‎ق.ظ ] [ پارمین مامان ] [ نظرات () ]

امروز در آستانه عید پارمین خانومی یکسالگی را پشت سر گذاشت و 13 ماهه شد!
خانوم  خانوما هنوز به طور مستقل راه نمیره بعضی وقتا میخواد یه کارایی بکنه اما جراتش را نداره به راحتی می ایسته و قر میده و نانای میکنه اما فقط چند قدم راه میره و بعدش دامب!!!می افته زمین! گاها ماتحت همایونی زمین میخوره  اما امان از وقتی که از پشت بیافته! بمیرم واسش کلی گریه میکنه !

در کل دائم از سرو کول من بالا میره و راضیه فقط انگشت کوچیکه منو بگیره و تاتا کنه!

کلمات زیادی را به راحتی ادا میکنه و کلا به هرصورت شده منظورش را میرسونه:
 
مامان
بابا
ادیث(خاله محدثه)
موعَمّد(دایی محمد)

عکس

شهلا!!(این کلمه را خیلی وقته میگه!!)
جوجو
اسب
پیشی
هاپو
ماه(ماهی )
به به (شیشه شیر)
مینو مینو(میو میو)
دَ دَ

ببعی
عام عام (ماشین)
دیگول دیگول( کتاب!)
عمو
عمه
بوسسسسسس
بوزی(عروسک بزغاله اش!)
عروس(عروسک)
اییا(بیا)
باش (باشه)
مرسی

فعلا همینا یادمه!!

راستی برعکس مامانش که عاشقه کارتونه اگه گفتین چی دوست داره؟؟

.

.

.

فیلم های علمی و آموزشی واقعی یه چیزی تو مایه های راز بقا!!!

 

 چند روز پیش من و فرشید سر یه موضوعی داشتیم بحث میکردیم فرشید همش خط و نشون میکشید و با من شرط میکردمشغول تلفن اونوقت پارمین نگاه میکنه تو چشای باباش و تند و تند پشت سرهم میگه باش باش (باشه! یعنی چشم!)قهقهه
فرشید میگه یه کم از دخترت یاد بگیر! چه همه حرف های منو قبول میکنه و میگه باشه!!

از خود راضیاز خود راضیاز خود راضیاز خود راضیاز خود راضیاز خود راضیاز خود راضیاز خود راضیعینکعینکعینکعینکعینکعینکعینکعینکعینکعینکعینکعینک

 

[ ۱۳۸٩/۱٢/۱٧ ] [ ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ ] [ پارمین مامان ] [ نظرات () ]

 

چهار شب توی بیمارستان بستری بودم فقط چهارشب اما تمام مدت  به سوژین فکر  میکردم به دختر کوچولوی ٧ ماه ای که رنج شیمی درمانی را کشید

محیط بیمارستان آزارم میداد

وقتی پرستار  آنژیو کت را توی دستم زد,

دستم درد نگرفت بلکه تمام روح و جسمم آزرده شد از گزند تصور لحظه ای که دستهای نحیف سوژین کوچکم  چگونه این درد را تحمل کرد

شکر خدا سوژین نازنینم الان خوب خوب خوب خوب شده

و مامانش به شکرانه این سلامتی تصمیم به انجام یه کار بزرگ گرفته یه کار بزرگ برای کودکانی که درگیر این بیماری هستند

این آدرس وبلاگ سوژینه ! یه سری بزنین http://dokhtaramsoujin.blogfa.com/

[ ۱۳۸٩/۱٢/۱٥ ] [ ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ ] [ پارمین مامان ] [ نظرات () ]

 

چند روزی میشد که کنترل ویدئو (که از متعلقات پارمین خانومه)گم شده بود همه جا را گشتیم هرجا به فکرمون رسید زیر مبل ها, کابینت ها, ویترین,اسباب بازی های پارمین و خلاصه همه جا!

اما نبود که نبود!سوال

کاملا ناامید شده بودیم و به فکر خرید یه کنترل جدید بودیم که یکروز دیدیم که .......

بله پارمین خانوم کنترل به دست توی حال برا خودش آواز میخونهزباننیشخند

حالا اینکه این کنترل کذایی را کجا گذاشته بودکه خودش پیدا کرده یه معماییه که تا حالا نتونستیم حلش کنیم!!

سوالسوالسوالسوالسوال

[ ۱۳۸٩/۱٢/٥ ] [ ۱:۳٠ ‎ق.ظ ] [ پارمین مامان ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

یه زمستون سخت را پشت سر گذاشتیم خیلی سخت بود ،امّا گذشت... توی یه روز قشنگ بهاری خدا یه قاصدک کوچولو را فرستاد تا توی گوشم پیغام خدا را زمزمه کنه: من به یادتم ! تو چطور؟؟ ...و این بهانه ای شد تا این وبلاگ را بسازم و لحظه های شیرین با قاصدک بودنم را ثبت کنم و همیشه باور داشته باشم که بعد هر سختی یه گشایشی هست !!
لینک دوستان
<
امکانات وب
RSS Feed

ممنون که تشریف آوردین نظر یادتو نره!