17 بهمن 1389 اولین جشن تولد پارمین کوچولو برگزار شد

با وجود مشکلات قبل از تولد, روز جشن تولد همه چیز خوب پیش رفت  اما پارمین خانم به اندازه تمام یکسالش گریه کرد از بغل مامانم پایین نمی اومد حتی پیش منم نمی اومد و فقط گریه میکرد !

دوروز بعدش  به پیشنهاد دکترم و به دلیل درد شدید زانوهام ، مجبور شدم جگر گوشه ام را پیش مامانم بذارم و 4 روز  توی بیمارستان رنج فراغش را تحمل کنم. تعریف کردنش هم برام سخته واقعا خیلی سخت گذشت، اما شکر خدا به پارمین زیاد بد نگذشت چون شیر خشک میخورد و به مامانم هم خیلی وابسته بود دوری از من اصلا براش مهم نبود دائم به خونه زنگ میزدم تا صداش را بشنوم و یه ذره دلم آروم بگیره هر روز عصر هم میاوردنش تو حیاط بیمارستان میرفتم پایین میدیدمش اما شیطون بلا ازم قایم میشد و با گریه و نق نق مامانم را مجبور میکرد که از اونجا ببردش! حتی بغلم هم نمی اومد!!

الان هم که به اصرار خودم اومدم خونه خودمون فقط به خاطر پارمین بوده دلم براش یه ذره شده بود توی بیمارستان !

فعلا استراحت مطلقم!(مثلا!!)

حس نوشتن ندارم، این یه دونه عکس را داشته باشین فعلا چشمک

اگه حسش اومده بعدا یه سری حرفا را اضافه میکنم!

 

این آدم برفی کوچولوی من که فقط چند دقیقه لباسش را تحمل کرد!

 *********

اینم بقیه عکسا:

کیک تولد دستپخت خودم

 

 

 

گیفت ها

که شامل یه جفت گوشواره آدم برفی و یه تقویم بود

 

اینم مهمون ویژه که من عاشقشم!!

 

 

مرسی از خاله محدثه که اگه نبود هیچ کاری از پیش نمیرفت واقعا تو این مدت تمام زحمت ها را تنهایی کشید!

اینجا میخوام بگم پارمین و مامانش خیلیییییییییی دوستت دارن خاله کوچولو!قلب